دلتنگم

دلتنگم 

همین طوری بی خودی دلتنگم 

یهو دیدم سر از این کلبه قدیمی در آوردم!

یهو دیدم دارم می نویسم

نمی دونم دلتنگ آدمی ام که چند هفته اس می شناسمش یا دلتنگ خودمم که دیگه نمی شناسمش!

نمی دونم دلتنگ آخرین احساس قشنگی ام که داشتم و معمولی شد یا دلتنگ احساس داشتن...

نمی دونم این روزا دیگه می شه احساسی داشت؟ یا فقط باید سر کرد...؟

چرا این دنیا انقدر عجیب شده؟ چرا نمی فهمی آدمایی که می شناسی ازت چی می خوان؟ بقول امروزیا فازشون چیه؟

چرا هر قدر سعی می کنی همرنگ جماعت شی بازم جماعت یه رنگ دیگه اس؟! یه جور دیگه اس که تو ازش سر در نمیاری؟

من عقب مونده ام یا دنیا زیادی جلو رفته؟ 

"دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد! " فقط اسم یه کتابه که وقتی خوندم دیدم اسمش رو جلد قشنگ تر از داستانش بود!

دلم کسی رو می خواد که بدون حرف زدن درکم کنه، فقط نگاه کنه و آروم شم، فقط باشه و بدونه از دنیام چی می خوام! 

یعنی هنوز از این آدما تو دنیا هست؟ 

خوشبحال اونایی که از این آدما تو دنیاشون هست ):

خوشبحال خودم تو اون روزایی که با نوشتن خالی می شدم، با نوشتن آروم می شدم این روزا دیگه نوشتنم فرقی نداره!!! انگار هیچی هیچ فرقی نداره!

انقدر تو این سالها قشنگ بازی کردم تنهایی رو که دیگه خودمم باورم شده خوشبختم و خوشحال و همه چی آرومه |:

انقدر خوب بازی کردم که دیگه دوتایی بودنو بلد نیستم کسی ام نیست به خودش زحمت بده یادم بیاره آدما دوتایی چه جورین؟؟؟!

این روزا همه رهگذرن، کسی نیست بمونه! اما من ساده هنوز امیدوارم یکی بیاد بخواد بمونه!

بی خیال خوش باوری های من ...

بی خیال من...

کاش دنیا مثل تو خواب بود، خوابایی که خودم قصه شو می سازم...

** این جا آخر تنهایی است

 

خط می کشم...

 

خط می کشم به روی تو

خط می کشم به روی عشق

خط می کشم به روی انتظار

 

...

خط می کشم به روی ایران

به روی آرزوهای خفته در وطن

بعض های مانده در گلو

خط می کشم

 

خط می کشم به روی دوست

به روی دوستی

به روی هر واژه به ظاهر مقدسی که بوی ریا دهد

خط می کشم

 

خط می کشم

به روی تو

به روی او

به روی شما

به روی ایشان

به روی ما

 

خط می کشم

به روی هرچه غیر من...

 

 ***

اما خدا...

 

 

 

تو خوشبختی همین بسه برای من!

 

حریف!

 

هرگاه که احساس خطر می کنی

با مشت های بزرگت به دیواره های دلم می کوبی

و از چشمهایم جاری می شوی

پی آ پی...

و نمی دانی

آنکه دیروز از کوچه دلم گذر کرد

اگر هم رقیب تو باشد

حریف من نیست...!

 

12 /12 /88 ساعت 12 شب

از یزدان پاک...

*

*

*

*

سپاسگزارم

*

*

*

*

 

 

 

وقتی...

وقتی یه روزی می شه که از صبح حالت گرفته می شه ...

 

وقتی هر کسی رو می بینی می خواد یه گرهی به گره های ذهنت اضافه کنه...

 

وقتی مدتهاست نوشتن یادت رفته...

 

وقتی فکر می کنی که دیگه هیچ چیزی تو این روز نمی تونه خوشحالت کنه...

 

 

وقتی بعد از مدتها میای می بینی کسی که یه روزگار استاد نوشتنت بوده بازم به وبلاگت سر زده و دلش می خواد تو دوباره بنویسی همه اون وقتی های بالا رو فراموش می کنی و دوباره می نویسی به احترام حضورش...

 

به همان شیوه استاد وقتی نوشتن یادت رفته بود و مثل یه بچه ای که می خواد راه رفتن یاد بگیره قدم به قدم همراهیت کرد و گفت فکر کن اگه یه کاغذ سفید داشته باشی روش چی می نویسی؟؟! گفت با کلمه شروع کن ...


من دوباره در آغازی دیگر با کلمه شروع می کنم...



فریاد...

حریم شخصی

 

فکر می کنم دور هر آدمی یک سری دایره های متحد المرکز با شعاع های متفاوت وجود داره.ارزشها، اعتفادات، باورها و خیلی چیزای ِ دیگه مرزهای این دایره ها رو از هم مشخص می کنن.

کم شعاع ترین دایره حریم شخصی آدمه که هیچ کس جز خودش و خداش نباید واردش بشه، دومین دایره رو که بعد از حریم شخصیه ، حریم همسر اسم گذاشتم حریمی که تنها همسر فرد می تونه واردش بشه. سومین دایره حریم خصوصی خانوادگیه که نزدیک ترین افراد خانواده مثل مادر می تونن واردش بشن یا در شرایط خاص یک دوست صمیمی یا به قول قدیمی ها رفیق گرمابه و گلستان ِ آدم ( که البته این روزا گشتم نبود! نگرد نیست!!)، چهارمین دایره دایره دوستان نزدیک و افراد نزدیک خانواده است.این دایره ها همین طور می تونه ادامه پیدا کنه.آدم حتی واسه راننده تاکسی و رهگذر توی خیابون هم می تونه حریمی رو مشخص کنه یا اونها رو کلاً پشت آخرین دایره قرار بده.

 

هر آدمی می تونه هر تعداد که دوست داره دایره داشته باشه دورش و شعاعشون هم بستگی به خودش داره.معمولاً شعاع دایره های آدمهای برون گرا و اجتماعی از شعاع دایره های آدمهای درون گرا کمتره. اما شاید تعدادش بیشتر باشه.

 

یا مثلاً شعاع برخی از دایره های اروپایی های از آسیایی ها بیشتره و بالعکس، تعداد و شعاع دایره ها به عوامل زیادی بستگی داره که برای هر آدمی متفاوته و مثل اثر انگشت خاص و منحصر بفرده.

برای همین هم درک این دایره ها و شعاع ها و حریم ها در روابط بین آدما گاهی ممکنه سخت باشه. بسیاری از سوء تفاهم ها و مشکلات و بحث و جدل های بین آدمها هم از عدم درک این تفاوت در حریم ها ناشی می شه.

ما خیلی کم به سلیقه ، اعتقادات و ارزشهای آدمایی که باهاشون در ارتباطیم توجه داریم و معمولا در ارتباطهامون همون چیزی رو درک می کنیم که دوست داریم و نه اون چیزی که طرف مقابل واقعاً هست.برای همین شناخت این حریم ها برامون مشکل می شه.

 

همین طور از اونجایی که ما کلی پیش فرض ذهنی و الگوهای ثابت رفتاری و برداشتی داریم، به خودمون زحمت شناخت رو نمی دیم و براساس همون پیش فرض های معمولاً غلط تصمیم گیری و رفتار می کنیم.

برای همین همواره دچار سوء تفاهم، سوء برداشت، انتخابها و رفتارهای غلط هستیم.

 

خیلی هامون با این سوء برداشت ها و عدم شناخت حریم ها مواجه هستیم اونم نه گاهی بلکه هر روز! مثلاً راننده تاکسی حریمش رو نمی شناسه یا حتی همکار، دوست یا یکی از اعضای خانواده! چون شعاع دایره ما با اونا فرق داره و  یا با پیش فرضای ذهنی شون هم خوانی نداره!! مثلا بارها شده یک همکار خودش رو در جایگاه یک دوست صمیمی فرض کرده!! و رفتاری داشته که باعث دلخوری و ناراحتی ما شده، چرا؟؟ چون طبق دایره های اون یا پیش فرض هاش از دایره فردی با مشخصات ما( مثلاً دختری 25 تا 30 ساله ، شاغل و مجرد و...) اون به خودش حق می ده که در همچین جایگاهی باشه اما مرز بندی دایره های ما اونو در پشت دایره های دوستان و ... قرار میده حتی شاید در حد یک غریبه!!! و این می شه فاجعه!!! این می شه اعصاب خورد و کلی ناراحتی و دلخوری!!!

گاهی خودمون هم دچار این سوء تفاهم می شیم جفت پا وارد دایره ای می شیم که جای ما نیست!!! خب نتیجه اش چیه پرت کردن ما توسط طرف مقابل اونم شاید بسیار دورتر از دایره ای که قبلاً بودیم!!!

 

پس درک متقابل ما و هر آدمی که باهاش به نوعی در ارتباطیم و رها کردن الگوهای اشتباه و توجه به نشانه های بسیار آشکار در رفتار و گفتار افراد می تونه به ما از پرت شدن به جایی دورتر از جایگاه واقعی مون کمک کنه و با شناخت جایگاه مون بتونیم در همون جایگاه بهترین باشیم بدون اینکه تلاش بیهوده ای برای به سرقت بردن جایگاه دیگران انجام بدیم و بدونیم در این صورت اگه با ارزشها و اعتقادات و عوامل تاثیر گذار دیگه در مرزبندی دایره های طرف مقابل مغایرت نداشته باشیم به موقع اش ( که اگه باهوش باشیم زمانش رو می فهمیم) می تونیم به دایره جلوتر وارد بشیم و اگر شرایط ورود رو نداریم حداقل از اونجایی که هستیم دورتر نریم!!!

 

البته یک سری آدمهایی هستند که دایره هاشون مرزبندی مشخصی نداره و هرکسی تصادفی می تونه وارد دایره های متفاوتی بشه!!! یا دایره هاشون انقدر اشتراک دارن که طرف مقابل خودش هم نمی فهمه در چه جایگاهی قرار داره!! مثلا یه آدم کاملا غریبه وارد حریم یا دایره خانوادگی می شه!! فکر کنم اگه کمی فکر کنیم همه می تونیم عواقب این درهم و برهمی و بی نظمی دوایر رو حدس بزنیم!!

 

البته همه اینها به تعریف ما از خانواده و دوست و ... هم ربط داره، آدما تعاریف متفاوتی برای این کلمات دارند.مثلا من خانواده رو افرادی می دونم که انتخابشون نکرده ام بلکه به دلایل هم خونی و نسبی و ... ناگزیر به همزیستی( اون هم از نوع مسالمت آمیز!!!)  با اونها هستم حالا یا این افراد با اعتقادات ، ارزشها و دیدگاه من اشتراکاتی دارند که این خوبه و یا ندارند که بازهم چاره ای نیست!!

اما دوست رو فردی می دونم که به هر دلیلی باهاش در ارتباطم که این دلیل می تونه هم خونی هم باشه اما نکته مهم اینه که دوست قطعا دارای نکات مشترکی با برخی از اعتقادات و ارزشها و باورهای من هست.بعضی هاشون بیشتر و عده ای هم کمتر. و مهمتراز این  دوست رو خود من با توجه به علاقه و باورهام انتخاب می کنم و ارتباطم با دوست اجباری نیست (معمولاً !!!!!!!!- جنبه ماکیاولی برخی ارتباطات رو فراموش نکنید دوستان!!!)

اما همکار این ویژگی رو نداره چون معمولا ما محل کار و نوع کار رو انتخاب می کنیم و نمی تونیم همه همکارها مون رو انتخاب کنیم!!! ( مگر اینکه مالک و تصمیم گیرنده شرکت باشیم یا مثل برخی افراد ِ.... اهل زیرآب زدن و یکدست کردن آدمای اطرافمون طبق سلیقه و منافع شخصی!!!)

 

یک سری افراد هم هستند که اصلاً دایره ندارند آدمها بر حسب تصادف میان و میرن برخی دورتر و برخی نزدیک تر بدون هیچ نظم و قانونی، اونا اصلاً حریم شخصی ندارند!! ( که البته به نظر من حداقل دایره اول رو همه دارند) این آدما از دید من بازنده های همیشگی هستند!! و شایدم به نظر بعضی ها خیلی هم خوشبختن!! نمی دونم اما من شخصا این بی نظمی و بی فکری در روابط رو نمی پسندم!

 

خلاصه اینکه فکر می کنم اولین کاری که هرکدوم از ما که علاقه داره حریم اطرافش رو مشخص کنه باید انجام بده اینه که با توجه به دیدگاه، ارزشها، اعتقادات و سایر فاکتورهای دیگه ایکه براش مهم هستند دایره های اطرافش رو مشخص کنه هم از نظر تعداد و هم از نظر شعاع، و بتونه در رفتار و گفتارش جایگاه طرف مقابلش رو در هریک از دایره ها به وضوح مشخص کنه! ( و اگه طرف کلاً تعطیل می باشد بی خیالش بشین، رسماً و هرچه زودتر!!!) و در مرحله بعد یا همزمان با مراحل قبل سعی کنه دوایر افراد اطرافش رو بشناسه و جایگاه خودش رو در ارتباط با هر فرد پیدا کنه و برای ادامه ارتباطش برنامه داشته باشه! اگه طرف مقابل، من رو در جایگاه دوست صمیمی قرار داده و من اون رو در جایگاه یک آشنای معمولی، تکلیف این ارتباط باید هرچه زودتر و بطور واضح با گفتگو روشن بشه که هیچ کدوم از طرفین دچار سوء تفاهم و مشکل نشوند.

البته اگه کسی با طرز رفتار و بعد با گفتار روشن و واضح هم جایگاهش رو نفهمید بهتره ایشون رو محترمانه یا غیر محترمانه به دورترین مکان ممکن از آخرین دایره موجود پرتاب نماییم!!!!!!!! و اگه بهر دلیلی مجبوریم با اون فرد در ارتباط باشیم( مصلحت!!! در حفظ ارتباط باشه!!!) مرتباً جایگاهش رو با وسیله ای مثل پتک توی سرش بزنیم تا یادش نره!!! و اگه بازم نفهمید بی خیال مصلحت بشیم و راه حل آخر رو اجرا کنیم با قدرت!!!

 

به امید اینکه روزی تمام زنان و مردان این سرزمین ( یا هرجای دیگه دنیا که هنوز تو باغ نیستن) جایگاه خودشون رو در ارتباط با آدمای اطرافشون بفهمن و یا حداقل یک سری از مردان این سرزمین جایگاه خودشون رو در تاکسی نسبت به فرد کناریشون درک کنن!!!!!!!!

خداوند همه ما رو به راه راست هدایت کنه !

الهی آمین...

 

2:21 صبح روز 26 /2/88

 

 

مدیریت به شیوه....(3) امریکایرانژاپواروپایی

 

سلام

این سبک مدیریتی که نامش رو بالا نوشتم دیشب قبل از خواب به ذهنم رسید به نظرم نام خوبیه !! برای سبک های مدیریتی که در ایران استفاده می شه!!!

همینه نسخه قاطی شده همه صاحبان سبک در مدیریت!! بدون اینکه خودمون لحظه ای بهش فکر کنیم که آیا این کاری که اونا انجام میدن در مدیریت در کشور ما کاربرد داره یا نه!!! با فرهنگ ما همخوانی داره یانه!! تازه اگه خیلی هنر کنیم و درست اجراش کنیم دیگران چه نتیجه ای ازش می گیرن و آیا برداشت ها همونه که ما انتظار داریم یا نه!!!

جواب همه اش بیشتر یا نه!!

خلاصه اینکه اینم از نام زیبای سبک مدیریت ما!!!

مثلا همین فضیلت کار تیمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی جالبه وقتی قراره در یک سازمان ۱۰۰٪ وطنی اجرا بشه!!!

باید ببینید!!! خیلی زود هر تیم به یک جناح  تبدیل می شه و بر ضد دیگری!! این وسطم تنها چیزی که فراموش می شه نفع سازمانه!!!

بقول دکتر جعفری کلا ما با زیر ساختها مشکل داریم وقتی پایه یه چیزی رو نمی دونیم می خوایم بدون داشتن شالوه ساختمان بسازیم همین می شه که با هر تلنگری این ساختمان می ریزه!!!

این اجنبی!! های محترم وقتی در سازمان هاشون کار تیمی می کنن می دونن دارن چی کار می کنن! ملت از دوران طفولیت! کار در گروه و تیم رو آموزش دیده و تمرین کرده و هدف گذاری رو می شناسه بعد از ۲۰-۲۵ سال تمرین و یادگیری کار تیمی در مدرسه و دانشگاه و زندگی و ... وارد یه سازمان یا یه تیم از سازمان میشه در نتیجه خیلی راحت می تونه بفهمه که چه خبره و هدف اصلی همه تیم ها چیه و تعامل و همکاری تیمی یعنی چی!!!

اما ما!! بنده خدا بعد سالها کار انفرادی و بااین پیش فرض که هرکه با تو نیست بر علیه تو است! میاد سر کار بهش می گیم یالا برو تو تیم!! بعد هم نمی گیم ازت چی میخوایم از تیم چه توقعی داریم و ...

اونم فکر می کنه هم تیمی هاش دوستن سایر همکاران دشمن!! و باید همه تلاشش رو برای نابودی دشمن انجام بده!!! تازه ممکنه توقع پاداش هم داشته باشه!!! البته این بهترین شرایطه ممکنه حتی فکر کنه باید در جهت شفاف سازی- که بحث شد- یک خدمتی هم به هم تیمی هاش کنه تا تکلیف رهبری تیم و اینا!! هم روشن شه!!!

 

خلاصه این می شه که اغلب تیم های وطنی شکست می خورند!!!

و همچنان می گیم که ما در ورزشهای انفرادی موفق تر عمل می کنیم و به همینم قانعیم و نیازی هم نیست که مشکل رو حلش کنیم!!!

و به کل یادمون می ره که "دست خدا با جماعت است" و ...

خلاصه اینم از سخنرانی امروز!!! خوش باشید دوستان...

 

 

 

 

مدیریت به شیوه ...(2) خاله زنکی!!!

 

سلام

این بار بعد مدتها و دم امتحانا اومدم یه سر بزنم اما یادم افتاد که این مطلب رو بنویسم.

"شفاف سازی" این مساله هم مثل مسائل مهم دیگه در فرهنگ ما فقط اسمش هست!! اما خودش نیست!!!!!

مدتها پیش یکی از همین مدیران محترم تحت تاثیر کتابی که خونده بود تصمیم گرفت شفاف سازی انجام بده !!!!

اما اونم مثل همه فقط حرفش رو زد!!! آخه میدونین که  ما بیشتر دوست داریم اخبار رو راست یا دروغ از کانالهای غیر مستقیم بشنویم و به قولی خاله زنکی بسیار رواج داره بین ما و البته مدیران ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نتیجه این اقدام مدیر محترم این شد که وقتی یکی راجع به همکارش چیزی گفته بود پیش مدیر ایشون در جهت شفاف سازی جلسه ای با همکار محترم تشکیل میداد و می گفت که همکارت اینو گفته پشت سرت!! و حتی اگه اون دو نفر می خواستن مساله رو رودر رو حل کنند مدیر برای اینکه دیگه شور شفاف سازی در نیاد از این کار ممانعت می کرد و دو طرف رو به فراموشی موضوع تشویق می کرد!!!!!!!!!!

حدس بزنید چه اتفاقی می افته؟؟؟

1- اعتماد بین دو همکار از بین می ره!

2- همکار دوم هم سعی می کنه تلافی کنه! ( همون زیر آب زنی!)

3- مدیر از این به بعد نظرات و حرفای خودشم به همکارا نسبت می ده که کسی ازش ناراحت نشه!!!!!!!!!!!!!!

و البته در این میان هر کسی که در جهت شفاف سازی اخبار بیشتری به مدیر بده ( یعنی زیرآب تعداد بیشتری رو بزنه) کارمند بهتر و قابل اعتماد تریه!!!!

 

خلاصه دوستان کتابها، مطالب آموزنده و حتی تئوری های مدیریتی مثل چاقو می مونه ! باید مواظب باشیم دست خودمون رو نبریم!!

متاسفانه بعضی از ما عادت کردیم که مطالب جدید رو هم در قالب های فرسوده و قدیمی خودمون جا بدیم !!! این می شه که هم اون مطالب وجهه خودشون رو از دست می دن! هم دانسته های قدیمی بی استفاده ما شکل نویی به خود می گیره....

 

و در نتیجه

سازمانهای ما همچنان در پیچ و خم مدیریت سرگردان می مونن و بعد از تلاطم های کوتاه مدت دوباره همون آش رو با همون کاسه تحویل کارکنان می دن!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اینطوری ما همچنان از هر تغییری می ترسیم و نمی خوایم پیشرفت کنیم چون در هر صورت نتیجه همون قبلیه ( در بهترین شرایط اگه بد تر نشه !)

 

وقتی با این جماعت مدیران ارشد محترم همراه می شی تازه می فهمی چه خبره!!!!!!!!!!!

البته تجربه های من در سازمانهای خصوصیه و هیچ ادعایی در مورد مدیران محترم دولتی ندارم!

بقول یکی از اساتید خیلی خویم یکی از اشکالهای ما اینه که نظریه ها و روش ها رو بومی نمی کنیم و فقط می خوایم نسخه های خارجی رو اجرا کنیم اما این وسط بعضی ها هم بدجور مسائل رو بومی می کنن!!!!!!!!!! شاید مشکل این بومی سازی مسائل مدیریتی هم نداشتن متولیه!!!!

اگه می خواین مدیریت بخونین و در این فضاها کار کنید از خداوند صبر ایوب طلب کنید

چون وقتی نمی دونی چه خبره خیلی راحت تری اما وقتی می دونی راه درست چیه و مدیران ارشد چه عملکردی دارند اون وقته که مغز آدمیزاد چند بار در روز به شدت هنگ می کنه!!!!

به امید آینده ای با مدیران بهتر...

مدیریت به شیوه...؟؟؟!! (1)

 

سلام به همه دوستای خوبم

ببخشید به خاطر تاخیر...

اون پست مربوط به پاراگراف نویسی رو من بطور کامل همراه با تمریناتش همین جا تایپ کردم و متاسفانه با وجود وقت زیادی هم که براش گذاشته بودم آپلود نشد و کل مطلب " پرید" به همین سادگی...

من هم که کلی کار داشتم  از خیرش گذشتم اما حالا به طور خلاصه اصل مطلب رو براتون می گم :

- هر پاراگراف با یک جمله کلی یا عام شروع می شه که نشون دهنده موضوع اون پاراگرافه .

- بعد از اون جمله های خاص میان که جمله عام رو بسط می دن یا براش شاهد و دلیلی میارن.

- در انتهای پاراگراف هم جمله ای میاد که بیان کننده نتیجه اون پاراگرافه.

- برای ارتباط بین پاراگرافها باید از کلمات ربطی نظیر بعلاوه، همچنین و... استفاده کنیم.

- در نوشتن جملات و ارتباط اونها باهم باید توجه کنیم که زیاد و پشت سرهم از کلمات ربط "که" و " و" استفاده نکنیم که زیبایی جمله حفظ بشه.

- در کاربرد فعل ها باید دقت کنیم و فعلهایی که ربطی بهم ندارند رو بهم پیوند ندیم ( گاهی به خیال خودمون داریم انتهای یک فعل رو به قرینه لفظی حذف می کنیم و در ادامه با آوردن یک فعل کامل فعل قبلی رو هم کامل می کنیم اما ممکن این دوفعل هیچ ارتباطی بهم نداشته باشند و از نظر معنایی قسمت تکمیل کننده فعل دوم کامل کننده فعل اول نباشه.)

- باید دقت کنیم جملات یک پاراگراف باید ارتباط معنایی باهم داشته باشند و همگی در ارتباط با جمله کلی باشند و از کنار هم قرار دادن جملات نامرتبط در کنار هم خودداری کنیم.

- خلاصه اینکه پاراگراف باید سر و ته داشته باشه و مطلب مشخصی رو بیان کنه که در رابطه با متن اصلی هست.

-- نویسنده هیچ ادعایی مبنی بر رعایت اصول بالا در این نوشته ها ندارد--

خب دوستان اینم از قولی که داده بودم...

 

این روزها کمی به سمت تبلیغات رو آوردم که اونم واسه خودش دنیایی داره و کلی جالبه!!!

 

عنوان مطالبم نشان دهنده این مطلبه که هنوز نتونستم برای شیوه مدیریتی که در سازمانهای ما ارائه می شه اسمی انتخاب کنم!!!!جالبه که حتی در دانشگاهها هم که علمای مدیریت حضور دارند اتفاقات جالبی می افته که بازهم از هیچ یک از سبک ها و تئوری های کشف شده مدیریت تا امروز تبعیت نمی کنه جز کمی تا حدودی نظریه آشوب!!! (رجوع کنید به ادامه مطلب)

و مدیریت خوندن یک طرف و اجرای اون در فضای فعلی سازمان ها اون طرف( البته خیلی اون طرف تر -- دور ِ دور--)

ضمن اینکه باید توجه داشت هر کسی را بهر کاری ساختند!!!!!!!!!!!!! و دوستانی که این روزها تحت تاثیر جو محیط  و یا بخاطر کمتر بودن درسهای کنکور مدیریت ( بخصوص اجرایی) به این سمت میان توجه داشته باشند که تمام این دروس یک طرف و به اعتقاد من داشتن مدیریت کاریزماتیک ( همون شم مدیریت) بازم اون طرف !!!!

 

ماه گذشته افتخار آشنایی با آقای دکتر ش.رحیمی رو داشتم ایشون استاد ارتباطات و روانشناس سازمانی هستند، به ایشون هم گفتم که ای کاش در ایران برای ورود به رشته مدیریت خوندن درون روانشناسی اجیاری بود ( یا لیسانس روانشناسی یا یه دوره کوتاه مدت ویژه متقاضیان رشته های مدیریت) یا حداقل مصاحبه ورودی رو بر نمی داشتند! و این مصاحبه رو بصورت یه تست روانشناسی انجام می دادند تا واقعاً اونایی که تواناییش رو دارن و این رشته با روحیاتشون سازگاره وارد این رشته بشن.( البته این نقص که ما معمولاً رشته هایی رو انتخاب می کنیم که براش ساخته نشدیم در کل نظام آموزشی ما دیده میشه!!)

من در این مورد شخضاً هیچ ادعایی ندارم اما اگه از روز اول می دونستم که انقدر این رشته رو دوست دارم عمرم رو اونم ۵/۴ سال!! باخوندن مهندسی کامپیوتر هدر نمی دادم!!!!

و البته این روزها هم مرتباً از خودم تست می گیرم که یه موقع دوباره اشتباه نکنم

( و البته خدا رو شکر که تاحالا که تست ها تایید کردن این انتخاب رو )

ادامه دارد...

روز و روزگار به کامتون

ادامه نوشته

مدیریت به شیوه...؟؟؟!!                                               (0)

 

سلام به دوستان خوبم

همراهان قدیمی و یا دوستان تازه،بالاخره تصمیم گرفتم دوباره بنویسم!اما این بار متفاوت!

شاید قدیمی ها دوست نداشته باشن اما بهرحال خودم فکر می کنم نوشتن درمورد مدیریت و مسائل سازمانی که این روزها فکرم رو مشغول کرده بهتر از تعطیلی کامل وبلاگه!

خب مدتیه بعنوان دستیار و معاون مدیر عامل مشغول بکار شدم، البته در زمینه منابع انسانی،اتفاق خوبی بود که همزمان با شروع ترم دوم افتاد و خدا رو شکر می کنم...

رشته من مدیریت اجرایی با گرایش بازاریابیه اما منابع انسانی علاقه شخصی منه! این روزها سعی می کنم هر دو رو باهم پیش ببرم و این ممکنه باعث کندی حرکتم بشه...

این ترم درسی بعنوان مهارتهای عمومی مدیریت ( شامل خودشناسی،مدیریت استرس،انگیزش، تواناسازی، مدیریت تعارض و...) داریم که خیلی مورد علاقه منه! اما  متاسفانه مشغله کاری باعث شده نتونم این ترم خوب درس بخونم...

یادگیری مهارتهای عمومی مدیریت به نظر من نه تنها برای مدیران لازمه بلکه برای هر فردی که در سازمانی کار می کنه خیلی مفیده ،حتی گاهی اوقات فکر می کنم برای همه آدما یادگیریش لازمه، مدیریت سازمان،یه گروه دوستانه،یه خانواده و حتی مدیریت خودمون و... همه و همه نیازمند مهارتهای خاصیه که در بسیاری موارد این مهارتها مشترک هستند،مثل خودشناسی یا مدیریت استرس.

نوشتن این مطالب هم باعث می شه باهم مطالبی رو یاد بگیریم و هم اینکه بهانه اییه که من درس بخونم

امروز جلسه ای با یکی از استادای خوبم داشتم که معتقد بودند بازاریابی آینده بهتری داره اما من هنوز هم علاقه دارم در زمینه منابع انسانی کار کنم...

شناختن آدمها و کمک کردن به اونها همیشه شیرین ترین اتفاق زندگی من بوده...

این پست مقدمه اییه برای مطالبی که در آینده می خوام بنویسم ...

البته پست بعد می خوام راجع به یه موضوع مهم یعنی " پاراگراف نویسی" براتون بنویسم...

مطلبی که خودم هم باید تمرین کنم در نوشته هام... ( و احتمالاً در این پست هیچکدم از اصولش رو رعایت نکردم!!!)

درست نوشتن،درست گوش دادن،درست نگاه کردن و درست صحبت کردن مطالب مهمیه که اغلب ما بهشون بی توجهیم!

من هم این ترم به لطف استاد خوب درس مهارتهای مدیریتم تازه با این مسئله آشنا شدم...

در پست بعدی نکاتی در این زمینه رو باهم یاد می گیریم...

موفق،شاد و در پناه حق باشید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعطیل

 

 

 

 

تبریک

 

عزیزتزینم ...

نه

عزیزترینش...

ازدواجت رو تبریک می گم،دیر شده اما نمی خواستن من بفهمم ...

خوشحالم که خوشبختی...

و خدا رو شکر ...

این نوشته ها رو مدتهاست که نمی خوام بهوای تو بنویسم اما هنوز نشده...

سر فرصت باید یه دستی به سر روی این خونه بکشم ...

یه رنگ تازه ...

یه زندگی تازه ...

یه حرف تازه باید زده بشه ...

 

یه من تازه باید متولد شه ...

دوسال گذشته و تو برای همیشه رفتی ...

دیگه وقتشه که منم برم برای همیشه...

شاید نباید اینا رو اینجا بنویسم ...

شاید نباید اینا رو کسی بخونه ...

اما همون طور که عاشقیمو هیچ وقت پنهان نکردم این حرفا رو هم نمی تونم پنهان کنم...

 

 

همین فرداس که دوستای قدیمی مون زنگ بزنن و بگن دختر دیوونه اینا چیه نوشتی!!! اما شاید دلم می خواد آخرین کلمات رو بی ملاحظه تر بنویسم ...

خوشحالم بخدا خوشحالم باور کنید ...

حالم خوبه و خوشبخت و راضی و خوشحالم ...

مگه فکر می کردین همیشه از خدا چی می خواستم؟؟؟

همین بود بهش رسیدم ...

خوشبختیش...

خدا جون دوست دارم ...

دوباره منو تو درگاهت بپذیر...

لطفاً...

مرسی خدا...

ساده

 

ساده!!

 

در آزمون وفاداری هم رد شدی

همچون آزمون عاشقی!

رد شدی

از دل ساده ام،

ساده رد شدی!!

و انگار قرنهاست که تنهایم!

انگار که هیچگاه نبوده ای

نبوده ام!

نمی دانم به آن همه علاقه روشن

شک باید کرد

یا

به این روزگار زمستانی!؟

تنها می دانم

شک باید کرد

حتی به تنهایی!!

 

م.ح

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می اید
در کوچه باد می اید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای اینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می اید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است


و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند


سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من دراینه می دیدمش
که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
 و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خک مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های سکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می ایم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران ایه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار


ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...
 

 

فروغ فرخراد

تولدم مبارک

 

 

ظاهراً امسال هم متولد شدم !!! (:

اینم از تولد امسالم ، تا این جاش که خوش گذشته ...

خدا رو شکر ...

جای شما هم خالی ...

مرسی از همه دوستایی که تبریک گفتن...

موفق باشید...

تولد...

 

ظاهراْ چند روز دیگه متولد می شم!!!

وقتی تو با من نیستی...

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند؟؟؟

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟!!!

از روزهای پیر بی فردا چه می آید؟

از لحظه های رفته روشن چه می ماند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند؟؟؟

از من اگر کوهم ، اگر خورشید ، اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند؟؟؟؟؟

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند؟؟؟

 

ترانه ای زیبا با صدای معین-نام ترانه سرا رو نمی دونم! اگه کسی می دونه بگه لطفاْ...

مرسی...

 وقتی تو با من نیستی ...
شعر : اهورا
آهنگ : بابک بیات(مرحوم)
تنظیم : بابک بیات(مرحوم)
با تشکر از مهدی که این اطلاعات رو بهم داد...

 

سقوط!!!

 

 

فرشتگان

 

نیز

 

سقوط می کنند!!!!

 

 

 

باور نمی کنی ؟؟؟

 

 

بنشین و نظاره کن ...

 

مترسک را چه غم گر هستی جالیز می سوزد...

 

می گذرد این روز و روزگار !! درسهای دانشگاه که هنوز شروع نشده خودی نشان دادند که حساب کار دستمان بیاید!!!

اس ام اس بلاگِ پرشین بلاگ هم که دیدن دارد!!! شبها پستی را اس ام اس می زنی و صبح که در وبلاگ چک می کنی خودت هم به سختی می فهمی چه نوشته ای !!! چه برسد به دیگران!!!!

 

اوضاع کار هم روبراه است فقط بیشتر شده و فرصت سر زدن به اینترنت و چک کردن وبلاگ و ایمیل و ... را هم ندارم !!!!

دوستان قدیم هم یکی یکی به خانه بخت می روند یا یکی یکی خبر به خانه بخت رفتنشان به گوش ما می رسد ! به همه مبارکباد می گویم و برای همه آرزوی خوشبختی دارم ...

 

این روزها به گمانم با روزهای قبل و بعدش خیلی فرق نمی کند فقط...

حرفهایی است برای نگفتن...

 

 

امشب را نمی دانم چه کنم ! نمی دانم از خدا چه می خواهم ! شب قدر! شب رقم خوردن تقدیر!! نمی دانم آرزو کنم تغییر این داستان تکراری را یا...

هنوز نفهمدیم خدا از تکرار یک داستان قدیمی و فرسوده برای من چه حکمتی در نظر دارد!!!

 

 

 

 

 

 

رسپینا...

 

آمد

ساده

و

زیبا

فصل ِ من

 

 

پاییز

 

 

 

 

 

 

 

 

معجزه سحر...

 

 

کی باور می کنه ما رو

توی پیچ و خم قصه؟!

کی باور می کنه لبخند

هنوز زیباترین حسه؟!

 

کی باور می کنه چشمات

هنوزم با وفا باشه

توی تاریکی شبها

یهو از دور پیدا شه!

 

کی باور می کنه ما رو

توی بی راهه تردید؟

یا ترس ساده دستات

که دستامو جدا می دید؟!

 

کی باور می کنه یک روز

من و تو دل بهم دادیم

یا مثل قصه ها امروز

اسیر دست صیادیم !

 

کی باور می کنه زیبا

تو همراه منی هر جا

فقط یاد تو می مونه

توی بیداری شبها

 

کی باور می کنه هر روز

دلم مهمون غم باشه

یا دستامون تو این روزا

توی دستای هم باشه؟!!!

 

کی باور می کنه ،همدم

هنوز زیبای من باشه؟

هنوزم نور امیدی

تو چشمای تو پیدا شه!!؟

 

کی باور می کنه عشقم

مال امروز و فردا نیست

همیشه بوده ، می مونه

تو کار عشق حاشا نیست

 

کی باور می کنه قلبم

تپشهای تو رو داره؟؟!

یا اشک تو ، تو چشم من

داره هر لحظه می باره؟!

 

کی باور می کنه دستام

هنوزم گرمه تو دستات؟!

یا تو شبهای بیداری

هنوزم با منه حرفات؟!

 

که باور می کنه عشقو

نمی شه خط زد و رد شد

یا تنها عاشق قصه

تو فصل بی کسی بد شد!!!

 

نه این باور محاله ما

نباشیم عشق و یار هم

یا اینکه تا ته دنیا

نمونیم ما کنار هم

 

می دونی که هنوزم من

وفادارم به این رویا

آره می بینمت یک روز

شده تا آخر دنیا!!!

 

این شعر یا شایدم ترانه رو صبح موقع سحر نوشتم انقدر موقع خوردن سحری فکرمو مشغول کرد تا بلاخره رو کاغذ آوردمش !!!

شاید کاستی هایی داشته باشه اما نخواستم تغییرش بدم! همین طوری دوستش دارم ! همون طوری که از ذهنم اومد رو کاغذ برای بار اول!!!

برای من که مدتیه خالیم از شعر و ترانه!!! چیزی شبیه معجزه بود!!!

شاید هم حضور او که این روزها سعی دارد غبار این یک سال و نیم دوری از تو را از دلم بزداید باعث شده تا دوباره مثل آن وقت ها عاشق ببینمت و عاشقانه!!!

و دلم می سوزد ...

فکر می کنم اگر قرنها هم این محبتهای بی وقفه ادامه پیدا کند تنها برای تو می سرایم و دستانم و احساسم فقط برای تو مصراع می شود و بیت !!!

چقدر این روزها بی انصاف شدم!!!

خدایا منو ببخش ...

 

حرف را باید زد...

 

آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

...

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟

این شعر حمید مصدق رو خیلی دوست دارم و این قسمتش منو یاد خودم می اندازه ...

یه دوست قدیمی دارم که حرفامو خوب گوش می ده و خوب می فهمه این روزا همه دلخوشیم تعریف خاطراتم برای این دوسته !!!

وقتی بهش گفتم آرزو دارم قبل مردنم تورو ببینم اون گفت حتی بعد از رفتنم تو رو باخبر نمی کنه !! هر دو یاد این قسمت از شعر حمید مصدق افتادیم !

نمی دونم شاید وقت رفتنم یکی از دوستایی که همین درخواستو ازشون داشتم به سراغت بیان و یا شاید تا اون موقع خیلی هم برام فرق نکنه که تو کنارمی یا نه!!!!!

خودم هم هر روز بیشتر دارم با این عشق قدیمی ِ آخر خطی آشنا می شم !! گاهی ازش می ترسم چون بزرگتر از اونی که فکر می کردم!!!

نمی دونم شاید یه روز دوباره عاشق شم !!!

نمی دونم چی پیش میاد اما دوست دارم بعد از رفتنم همه دوستام منو عاشق بدونن !!! عشقی که با آشنایی با تو شروع شد و نمی دونم به کجا می رسه !!!

اما عشق یکیه و وقتی در وجودت حلول کرد دیگه نمی تونی از خودت جداش کنی ، جزئی از زندگیت می شه ، بخشی از تنفست !!

حالا یه روز همه اون عشق رو خرج اولین معشوقت می کنی که عشقو یادت داده یه روزم می بخشیش به مردم سرزمینت ، به دست بچه های یتیم یا به حرکتی برای آبادی بیشتر سرزمینت!!

و شاید هم یه روزی بتونی بخشی از اونو ببخشی به یه مرد دیگه !!!

اما همه چیز از یک نقطه (.) شروع شده و فرقی نمی کنه به کجا بره !! هر جا که بره آباد می کنه و می سازه!!!

فقط می تونم بگم خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن این همه دوست خوب که بودنشون زندگی رو برام ممکن کرده ...

و دلم می خواد تک تکشون بدونن که چقدر برام عزیزن...


 

آهسته...

 

(( آهسته  ))

 

تو رو آهسته مي بخشم

اگرچه از تو دلگيرم

بهت حق مي دم عاشق شي

اگر چه بي تو مي ميرم

تو رو با عشق مي بوسم                  

ميون خواب و بيداري

بهم مي خندي و انگار                       

تو هم حس منو داري

تو دنياي مني امّا                              

تو دنياي تو من هيچم

تو گوش لحظه هاي تو                      

چه بي آوازه مي پيچم

چه معصومانه مي خندي

به من كه از تو مايوسم

به من كه در حضور ما                       

تو رو با گريه ميبوسم

نگاه من پر از بغضه                           

نگاهي خالي از اميد

نگاهي كه تو آغوشش

تو رو آهسته مي بخشيد

 

 

 

 

 

اين شعر رو يکي از دوستان خوبم چند وقت پيش برام فرستاد متاسفانه نام شاعرش رو نمي دونم از همون دوست خوب مي خوام که اگه مي دونه اسم شاعرش رو بگه به من...

اينم اسم شاعر: فروه مخصوص -- با تشکر از دوست خوبم...

 

 

اين روزها همه چشم انتظار رويت ماه بودند من مثل هميشه چشم انتظار خورشيد ...

 

عاقبت با ديدن عکس خورشيد ، ماه رمضانم آغاز شد ...

 

من عادت کرده ام با رويت خورشيد به مهماني روم...

 

با رويت خورشيد خالص شوم ...

 

با رويت خورشيد تازه شوم...

 

و چه عادت خوبي ...

 

جای خالی...

 

 

عزیزترینم چقدر این روزها جای لبخندهای معصومانه ات خالی است !!!

جایِ شادیت برای شادی من!!!

جای نگاهت در نگاه من!!!

 

و عجیب ! این روزها که خوشبخت ترم از این یک سال و نیم ِ پریشانی ِ بی تو چقدر دلم هوای تو را می کند ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

وقتی همه خواب بودند!!

 

سلام به همه دوستهای خوبم ...

متشکرم از همه دوستایی که چتی ،تلفنی و حضوری از دیروز تا بحال قبولیم رو در دانشگاه تبریک گفتند...

اما یه تشکر ویژه از دوست خوبم رضا.ص دارم که هیچوقت لطف دیروزشو فراموش نمی کنم ...

دوبار این اتفاق برای من افتاده ...

یک بار روز قبولی در دانشگاه برای لیسانس که صبح زود وقتی همه خواب بودند !!! دایی و زن دایی بسیار خوبم رفتند و روزنامه گرفتند و منو با خبر قبولیم در دانشگاه از خواب بیدار کردند و

دیروز بعد از ۶ سال صبح زود  بازم وقتی همه خواب بودند !!! دوست خوبم آقای رضا.ص لطف کرد و خبر قبولی در مقطع کارشناسی ارشدم رو به من داد و بعد از ۶ سال دوباره من با یه خبر خوشحال کننده از خواب بیدار شدم...

این دوتا خاطره به این دلیل که آغاز اتفاقات مهم و خوبی در زندگیم بودند و خواهند بود بسیار برای من با ارزشه و من همون طور که بعد از ۶ سال اون صبح تابستانی و دایی و زن دایی خوبم رو فراموش نکرده ام این لطف دوست خوبم رو هم هیچ وقت فراموش نمی کنم ...

دوستی ها همیشه تو لحظه های سخت نمایان نمی شه گاهی اوقات در روزهای خوش زندگی هم همدلی ها و شادی هایی رو می بینی که همیشه برات به یاد موندنی اند ...

مثل روز تولد و مثل دیروز و امروز من...

خلاصه اینکه بلاخره ماهم بله!!!!!!

 شدیم دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مدیریت !!!! و بلاخره از دست این مهندسی کامپیوتر راحت شدم ...

 

امیدوارم همه شما هم در زندگی تون همیشه موفق  و پیروز باشید ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و هذه من فضل ربی ...

 

 

از آنِ من نیست!!!!

 

از رنجـی خستـه ام  که از آنِ من نیست

بر خاکـی نشسته ام  که از آنِ من نیست

بـا نامــی زیستـه ام  که از آنِ من نیست

از دردی گریستـه ام  که از آنِ من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم

که از آنِ من نیست

 

وقتی این شعر رو خوندم اصلا باورم نمی شد احمد شاملو سالها پیش به این زیبایی دردم رو توصیف کرده باشه !!!!!

شاید یافتن این زبان مشترک هدیه ای برای من بعد از 4 سال متمادی رفتن به دیدار مزارش باشه گرچه بهانه این دیدارها شاملو نبود و تجدید عهدی بود با خودم اما حالا در همون دیدارهای بی بهانه و با بهانه هم بسیار سپاسگذارش خواهم بود ، هیچ وقت فکر نمی کردم برای بیان درد من کلمات به این زیبایی توانا شوند!!!!!

 

 

و باز هم چه خوب که خدا هست...

 

نیمه شعبان مبارک

 

از میان همه پیامهای کوتاهی که به مناسبت تولد امام زمان (عج) امروز برام رسید یکی خیلی متفاوت بود و منو به فکر واداشت و چه خوب که بعضی ها پیامهایی می فرستند که خارج از قالبهای متداوله از دوست خوبم آقای مصطفی . ب برای فرستادن این پیام زیبا تشکر می کنم...

 

چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم

عزیز ِ من چه غریبی !

عجیب تر که چه آسان

نبودنت شده عادت!

چه بی خیال نشستیم

نه کوششی

نه وفایی!

فقط نشسته و گفتیم :

خدا کند که بیایی...

 

 

گاهی فقط آرزوی داشتن چیزای خوب رو داریم و انتظار داریم بدون تلاش بدستشون بیاریم غافل از اینکه باارزش ترین ها و خوبترین ها به آسونی بدست نمی آن و تلاش و صبوری لازمه - ما فقط صبوری می کنیم اغلب بدون تلاش!-

همین الان یه پیام کوتاه دیگه بدستم رسید که خوندش بازم منو به فکر انداخت ، امیدوارم تعداد این

پیامهای اندیشمندانه بیشتر و بیشتر بشه ...

و این یکی رو هم با تشکر دختر خاله خوبم براتون می نویسم:

 

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر ِ ماست که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم ...

 

عید همه شما دوستان خوبم مبارک ...

 

زندگی لذت یا رنج؟

 

سلام به همه شما دوستای خوبم

به نظر شما

 

ما به دنیا اومدیم که از زندگی لذت ببریم یا برای

 

 رنج کشیدن به این دنیا اومدیم ؟؟؟؟

 

دوست دارم نظر همه شما رو در این مورد بدونم و راجع به این موضوع باهم صحبت کنیم ...

منم نظرم رو آخرش می گم ...

منتظر پاسخ شما به این سوالم هستم ...

 

 

 

 

و اما نظر من ( جمعه ۹ شهریور ۸۶)

خوشحالم که با اکثر دوستان موافقم

به نظر من هم همه چی یه انتخابه که از زندگی لذت ببریم یا رنج بکشیم ! اما قطعا  خدا هم دوست نداره ناظر رنج کشیدن بنده هاش باشه ...

فکر می کنم ماها هنوز بلد نیستیم از نعمت اختیار مون در انتخابهای زندگی درست استفاده کنیم حتی خیلی از ما با آگاهی از این انتخاب رنج رو انتخاب می کنیم ( حتما دیدید آدمایی رو که واسته همه چی دو ست دارن رنج بکشن و به این رنج بیهوده افتخار هم می کنند!!!)

بهرحال کم یا زیاد ، خواسته یا نا خواسته نمی شه منکر وجود بعضی از رنج ها در زندگی شد اما اگه بخوایم از زنده بودن لذت ببریم و نگاهمون به دنبال خوبی های شادی ها باشه تاثیر این رنج ها هم کمتر می شه و اگه مطمعن باشیم که خدا هست و این جهان زیباست اون وقت براحتی می تونیم در هر شرایطی رنج و اندوه رو از خودمون دور کنیم و از ادامه حیات لذت ببریم...

در سایه وجود برخی رنج هاست که لذت ها معنی عمیق تری پیدا می کنه اما باید حواسمون باشه که همیشه زیر این سایه جا خوش نکنیم و هر رنجی رو مقدمه لذتی بدونیم و روزهای زندگی مون رو برای اندیشیدن و تکرار رنج ها بیهوده نبازیم ...

امیدوارم که این شهامت رو داشته باشیم که از زندگی لذت ببریم و لحظه های حیاتمون رو سرشار از شادی و شکرگزاری از خداوند کنیم ...

 

عکس دزدی (:

 

این عکس رو از سایت دوست خوبم سمانه کش رفتم با اجازش

 

 

حسین منزوی

امشب من دوباره گریستم!!

 

امشب چه شب عجیبی بود !!!!

بعد از مدتها گریستم !!!!

بعد از مدتها برای خاطر کسی جز تو گریستم !!!!!

بعد از مدتها برای از دست دادن کسی جز تو گریستم !!!!!!!!!!

بعد از مدتها تنها بخاطر دوستی و دوست داشتن گریستم !!!!!!!!!!!

بعد از مدتها بدون عشق گریستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط بخاطر خوبی های ظریفی که گاهی در رگهای زندگی جریان می یابد گریستم !!!!!!

و چشمانم با اشک از نوعی دیگر آشنا شد !!!!!

 

 

 

و این خبر خوبی است ...

خبری جز تو !!!!!

این روزها هرچه مرا از یاد تو رها کند خوب است ....

این روزها که تازه قدم به این دنیا گذاردم ...

این روزها که اولین تجربه هایم را در دنیایی بدون تو آغاز کرده ام...

آری این رویداد فرخنده ایست ...

گریستن نه برای تو ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و نه برای خودم !!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی دنیای دو نفره مان تمام!!!!

یعنی من قدم گذاشتم به این دنیای پر از آدم بی سپر عشق تو ،تنهای تنها!!!!!

و سعی می کنم باز رویین تن شوم مثل سالهای پیش از تو ...

و رنجهایم از جنس دیگری باشد غیر تو ...

و غمهایم نیز ...

 

 

 

 

من قرار است دوباره من شوم بدون تو !!!!!