یادته؟!!!
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کـن
ترک مــن خراب شبـگرد مبتلا کن
مائیم و مـوج سودا شب تا بروز تنها
خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کـن
از مـن گریز تـا تو هم در بـلا نیفتـی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
مـائیم و آب دیـده در کنج غم خزیده
بـر آب دیده مـا صد جـــای آسیـا کــن
خیره کشی است مارا دارد دلی چـو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خــون بها کــن
بـر شاه خوب رویان واجب وفـــا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفــا کن
دردیست غیـر مـردن آن را دوا نباشـد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گراژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از بـرق این زمرد این دفـع اژدها کـن
شعر : مولوی
من در جستجوی خویشتنم ...