اگهدستاتمالمنبود...

 

 باید باید باید

 درست انتخاب کنم

 باید باید باید

 مراقب خودم باشم

 باید باید باید

 مراقب دلم باشم

 باید باید باید

 خوشحال باشی از خوشبختی من

 باید باید باید

 درست انتخاب کنم

 باید باید باید

 خیالت راحت باشه از خوشبختی من

 باید باید باید

 خوشبخت باشم به جای م ا ، به جای ت و ، به جای م ن!

 به جای همه ساعاتی که باهم می توانستیم خوشبخت باشیم

 باید باید باید

 بخندم

 به جای همه خندهایی که می شد باهم سر بدیم

 باید باید باید

 تلاش کنم ، تنهایی به اندازه یک م ا!

 باید باید باید

 موفق شوم به جای یک م ا ی بدون ت و !!!

 باید

 باید

 باید

 دوباره عاشق شوم !!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اما چگونه ؟!

 

 

 

توراازبینصدهاگلجداکردمتوسینهجشنعشقتروبهپاکردمبراینقطهیپایانتنهاییتوتنهااسمیبود

یکهصداکردمعشقمنعشقمنبگوازپاکیچشمتمنولبریزخواستنکنبادستاتحلقهایازگلبسازوگرد

نمنکناگهازمرگباورهاازآدمهادلمسردهنوازشکنتودستاموکهخیلیوقتهیخکردهعشقمنعشقم

ندیگهدلواپسبدونواسمبسهدیگهبیهودهپیمودنواسمبسهزیادیمکردهپژمردنزیادیمکردهغ

مخوردنتویبیدادتنهاییدرعینزندگیمردنعشقمنعشقمنبگوازپاکیچشمتمنولبریزخواستنکنباد

ستاتحلقهایازگلبسازوگردنمنکناگهازمرگباورهاازآدمهادلمسردهنوازشکنتودستاموکهخیل

یوقتهیخکردهعشقمنعشقمندیگهدلواپسبدونواسمبسهدیگهبیهودهپیمودنواسمبسهزیادیم

کردهپژمردنزیادیمکردهغمخورنتویبیدادتنهاییدرعینزندگیمردنعشقمنعشقمن...

 

 

روز زن!

 

 

 این

منم

 

 زنی تنها

 

 در آستانه فصلی سرد...

 

 

 

خورشید جاودانی

 

خورشید جاودانی

 

در صبح آشنایی شیرین مان ترا
 گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
 می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
 عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم

 

یادی از فریدون مشیری...

منبع : سایت آوای آزاد


 

دل تنگی ...

 

هیچ می دانی

چرا چون موج

در گریز بی شتاب از خویشتن

پیوسته می کاهم

زانکه بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم

نمی بینم

آنچه می بینم

نمی خواهم ...

 

 

متاسفم که اینطوریه! امروز دلتنگم به اندازه روزهای باور نبودن تو!! به اندازه بی پناهی این بیست و چند سال !!! به اندازه تمام تنهایی درونم دلتنگم !

نه به این خاطر که فهمیدم آدمای دور و برم به اون خوبی که فکر می کنم نیستند نه به این خاطر که باورهام نسبت به اطرافیانم شکست و نه به این خاطر که این آدم ها رو با همه بدی هایی که دارند باهمه غصه روز افزونی که با دیدنشون بر دلم می شینه بازم دوست دارم ، نه به این دلیل ها نیست !!!

همه غصه و دلتنگیم از اینه که به شدت تو کشورم احساس تنهایی می کنم و هر چی برزگتر می شم  و هر چی بیشتر تو این مملکت بمونم با ناباوری های بیشتری رو برو می شم ...

احساس می کنم این سرزمین و آدماش روز به روز بیشتر چهره زشتشون رو به من نشون می دن و دیگه تحملم داره تموم میشه اگه این یکی دوتا باور دلخوش کنک راجع به دوستای صمیمیم رو هم از دست بدم چی کار کنم ؟؟!

همه اینا باعث می شن روز به روز برای رفتن مطمئن تر بشم ،برای کسی که یه ناسیونالیست دو آتیشه بوده برای کسی که نه تنها مردم هم وطنش بلکه حتی خاک وطنش رو هم پاک و مقدس می دونسته دیدن ناپاکیا و این همه دیدن ناپاکیا براش سخته ، می گن آدما با باورهاشون زندن اما باورهای من روز به روز بیشتر رنگ می بازن و جای خودشون رو اول به بهت و حیرت و بعد به افسوس می دن...

 

 

آره خودم گفتم همه چیز با خدا ممکنه اما فکر می کنم واسه پاک کردن این همه زشتی ریز و درشتی که به دیدنشون عادت کردیم و از حرف زدن درباره شون شرم نداریم واقعا نیاز به یه معجزه الهی داریم...

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین !!!!

و من چقدر غریب و تنها در کنار دوستان و آشنایان و هم وطنانم ...

و هر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم !!!

من از همه مردم دنیا انتظار پاک بودن ندارم ،اما دیدن این همه ناپاکی و بی باکی در به زبون آوردن این ناپاکی ها منو از این سرزمین نا امید می کنه ...

 

و رفتن

شاید ساده ترین راه باشه اما وقتی خسته ای و وقتی  نعش باورهات رو روی این خاک مقدس می بینی

تصمیم برای رفتن آسون می شه ...