زندگی لذت یا رنج؟

 

سلام به همه شما دوستای خوبم

به نظر شما

 

ما به دنیا اومدیم که از زندگی لذت ببریم یا برای

 

 رنج کشیدن به این دنیا اومدیم ؟؟؟؟

 

دوست دارم نظر همه شما رو در این مورد بدونم و راجع به این موضوع باهم صحبت کنیم ...

منم نظرم رو آخرش می گم ...

منتظر پاسخ شما به این سوالم هستم ...

 

 

 

 

و اما نظر من ( جمعه ۹ شهریور ۸۶)

خوشحالم که با اکثر دوستان موافقم

به نظر من هم همه چی یه انتخابه که از زندگی لذت ببریم یا رنج بکشیم ! اما قطعا  خدا هم دوست نداره ناظر رنج کشیدن بنده هاش باشه ...

فکر می کنم ماها هنوز بلد نیستیم از نعمت اختیار مون در انتخابهای زندگی درست استفاده کنیم حتی خیلی از ما با آگاهی از این انتخاب رنج رو انتخاب می کنیم ( حتما دیدید آدمایی رو که واسته همه چی دو ست دارن رنج بکشن و به این رنج بیهوده افتخار هم می کنند!!!)

بهرحال کم یا زیاد ، خواسته یا نا خواسته نمی شه منکر وجود بعضی از رنج ها در زندگی شد اما اگه بخوایم از زنده بودن لذت ببریم و نگاهمون به دنبال خوبی های شادی ها باشه تاثیر این رنج ها هم کمتر می شه و اگه مطمعن باشیم که خدا هست و این جهان زیباست اون وقت براحتی می تونیم در هر شرایطی رنج و اندوه رو از خودمون دور کنیم و از ادامه حیات لذت ببریم...

در سایه وجود برخی رنج هاست که لذت ها معنی عمیق تری پیدا می کنه اما باید حواسمون باشه که همیشه زیر این سایه جا خوش نکنیم و هر رنجی رو مقدمه لذتی بدونیم و روزهای زندگی مون رو برای اندیشیدن و تکرار رنج ها بیهوده نبازیم ...

امیدوارم که این شهامت رو داشته باشیم که از زندگی لذت ببریم و لحظه های حیاتمون رو سرشار از شادی و شکرگزاری از خداوند کنیم ...

 

عکس دزدی (:

 

این عکس رو از سایت دوست خوبم سمانه کش رفتم با اجازش

 

 

حسین منزوی

امشب من دوباره گریستم!!

 

امشب چه شب عجیبی بود !!!!

بعد از مدتها گریستم !!!!

بعد از مدتها برای خاطر کسی جز تو گریستم !!!!!

بعد از مدتها برای از دست دادن کسی جز تو گریستم !!!!!!!!!!

بعد از مدتها تنها بخاطر دوستی و دوست داشتن گریستم !!!!!!!!!!!

بعد از مدتها بدون عشق گریستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط بخاطر خوبی های ظریفی که گاهی در رگهای زندگی جریان می یابد گریستم !!!!!!

و چشمانم با اشک از نوعی دیگر آشنا شد !!!!!

 

 

 

و این خبر خوبی است ...

خبری جز تو !!!!!

این روزها هرچه مرا از یاد تو رها کند خوب است ....

این روزها که تازه قدم به این دنیا گذاردم ...

این روزها که اولین تجربه هایم را در دنیایی بدون تو آغاز کرده ام...

آری این رویداد فرخنده ایست ...

گریستن نه برای تو ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و نه برای خودم !!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی دنیای دو نفره مان تمام!!!!

یعنی من قدم گذاشتم به این دنیای پر از آدم بی سپر عشق تو ،تنهای تنها!!!!!

و سعی می کنم باز رویین تن شوم مثل سالهای پیش از تو ...

و رنجهایم از جنس دیگری باشد غیر تو ...

و غمهایم نیز ...

 

 

 

 

من قرار است دوباره من شوم بدون تو !!!!!

 

!!!!!

 

عجیب که تمامی مردان این سرزمین استعداد عجیبی در رنجاندن من دارند !!!!

آنهایی که باید بمانند رفتی اند و آنها که باید مدتها پیش می رفته اند ، مانده اند!!!!!

هنوز نفهمیدم مشکل از من است یا مردان این سرزمین !!!!

به گمانم مشکل از این سرزمین باشد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سرزمین مقدس آریایی من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با مردانی با شهامت آرش کمانگیر و سرسختی کاوه آهنگر و رویین تنی اسفندیار!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در این دیار جز نام اسفندیاران از مردانگی هیچ نمانده به یادگار!!!!!!!!!!!!

حیف که من زنانگی خویش را بیارایم به دلیری آرتمیز و پاکدامنی فاطمه (س) و عاشقی لیلایی !!!!!!

 

حیف ...

 

 

 

 

و باز پناه می برم به خدا .............

 

 

دلبستگی یا وابستگی؟!!

 

سلام به همه دوستای خوبم

مدتیه که قصد دارم راجع به دو کلمه دلبستگی و وابستگی بنویسم ...

ماجرا از روزی شروع شد که پدرم کتاب باور کنید تا ببینیدِ وین دایر رو گرفت و دیدم توش فصلی داره با عنوانِ رهایی از دلبستگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با خودم فکر کردم مگه می شه انسان بود و دلبستگی نداشت !!!!

و بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا منظور نویسنده رهایی از وابستگی بوده!!

می بینید این دو کلمه چقدر شبیه همند و چقدر متفاوت؟!!!!!!!

 من اینجا فقط نظر خودم رو می گم و دوست دارم نظر و برداشت شما رو هم بدونم...

فکر می کنم اکثر اون احساساتی که ما اسمش رو عشق می ذاریم واقعا عشق نیستند عشقی که وابستگی و احساس مالکیت درش باشه عشق نیست به نظر من عشق رهایی از همه وابستگی ها و دل بستن به همه خوبی ها و پاکی های دنیاس...

حالا گفتم دنیا زود نگید عشق رو دنیایی و مادی کرد!!! به نظر من عشق مادی و معنوی نداره که، عشق عشقه ، پاک و وسیع و زیبا ...

و فکر می کنم تنها کسانی به ارزش های معنوی می رسند که قدر و ارزش واقعی ارزش های مادی رو هم شناخته باشند...

برای اینکه اون دنیایِ خوبی داشته باشیم باید تو این دنیا هم خوب زندگی کرده باشیم ...

و عشق

پل بین این دو دنیاست ما رو از وابستگی ها و تعلقات جدا می کنه و به دلبستگی و محبت واقعی می رسونه ...

و اگر عاشقی وابسته باشیم گذشتن از معشوق برامون سخته و شاید غیر ممکنه چون وابستگی حس مالکیت و خودخواهی به همراه داره اما یه دلبسته می تونه از معشوقش بگذره و خوشبختی اونو از دور نظاره گر باشه و سعی کنه با گنجینه محبتی که داره دیگران رو هم سیراب کنه و عشق رو به همه ببخشه و با این عشق برزگ که ما رو به خودمون و خدا می رسونه خوشبخت خواهیم زیست ...

چند وقت پیش با یکی از دوستانم راجع به کسی صحبت می کردیم می گفت اون عاشقه و با وجود اینکه می دونه طرف مقابلش دوستش نداره اما نمی تونه ازش بگذره حتی نمی تونه اون دختر رو با کسی دیگه ببینه!!! به دوستم گفتم اشتباه نکن اون عاشق نیست وابسته است!!

وگرنه عشق و دلبستگی چیزی جز رهایی نیست ...

و با وجود اینکه اکثر ماها تعبیر زیبای خلیل جبران رو از عشق خوندیم بازهم هر وابستگیی رو به عشق تعبیر می کنیم !!!

وابستگی از نیازمندی ما سر چشمه می گیره و دلبستگی از بی نیازی...

 

دوست من نظر ِ تو  چیه ؟! تو هم مثل من فکر می کنی یا ...؟! بهرحال دوست دارم نظرت رو بدونم...

 

میلاد ...

 

روز میلاد

برای من شب کام است روز میلادت
فدای آن که چنین خوب و نازنین زادت
بپوی در ره شادی تو مبارک باد
 بنوش شهد جوانی که نوش جان بادت
 تو مرغ عشق منی نغمه خوان گلشن باش
خدا نگه بدارد ز چشم صیادت
اگر چه خسرو مایی ولیک شیرینی
همیشه شاد بمانی به کام فرهادت
نسیم یاد تو همراه لحظه های منست
 بگو چگونه توان بود غافل از یادت
سپاس گوی خدا باش و دل ز دوست مگیر
به شکر چهره ی زیبنده ی خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن
که لطف حق همه دم می رسد به فریادت
دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد
به گوش کس نرسد ناله از دل شادت
 گزافه گوی نیم عیش خوش به کامت باد
برای من شب کام است صبح میلادت

مهدی سهیلی
 

 

یادی از دوران نوجوانی...

 

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

 

یادش بخیر اون روزا که ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم شعر رو با مهدی سهیلی شناختم و کتابهاش ...

هنوز اون کتابها توی کتابخونه اس اما من کجام ؟!!!!

یاد اون روزها بخیر و دوستانم نوین ، صنم ، سمانه و ساناز ها و ... روزگار ساده و زیبای نوجوانی ...

آغاز نوشتن و تجربه کودکانه عاشقی ...

 

 

کوچه ی مهتابی

بی تو خاموش کوچه ی مهتابی ما
 کس نداند خبری از شب بی خوابی ما
سقفی از دود سیه بر سر ما خیمه زدست
آسمانا چه شد آن منظره آبی ما
گرد ما کهنه حصاری ز جگن های غم است
کو نسیمی که وزد بر دل مردابی ما
چه توان کرد که از ابر سیه پیدا نیست
روز خورشیدی ما و شب مهتابی ما

 

 

 

و فردا روز تولد توست ...

و قلب من باز می تپد عاشقانه ...