وقتی...
وقتی یه روزی می شه که از صبح حالت گرفته می شه ...
وقتی هر کسی رو می بینی می خواد یه گرهی به گره های ذهنت اضافه کنه...
وقتی مدتهاست نوشتن یادت رفته...
وقتی فکر می کنی که دیگه هیچ چیزی تو این روز نمی تونه خوشحالت کنه...
وقتی بعد از مدتها میای می بینی کسی که یه روزگار استاد نوشتنت بوده بازم به وبلاگت سر زده و دلش می خواد تو دوباره بنویسی همه اون وقتی های بالا رو فراموش می کنی و دوباره می نویسی به احترام حضورش...
به همان شیوه استاد وقتی نوشتن یادت رفته بود و مثل یه بچه ای که می خواد راه رفتن یاد بگیره قدم به قدم همراهیت کرد و گفت فکر کن اگه یه کاغذ سفید داشته باشی روش چی می نویسی؟؟! گفت با کلمه شروع کن ...
من دوباره در آغازی دیگر با کلمه شروع می کنم...
فریاد...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ توسط رسپینا
|
من در جستجوی خویشتنم ...