تو خوشبختی همین بسه برای من!
حریف!
هرگاه که احساس خطر می کنی
با مشت های بزرگت به دیواره های دلم می کوبی
و از چشمهایم جاری می شوی
پی آ پی...
و نمی دانی
آنکه دیروز از کوچه دلم گذر کرد
اگر هم رقیب تو باشد
حریف من نیست...!
12 /12 /88 ساعت 12 شب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳ ب.ظ توسط رسپینا
|
من در جستجوی خویشتنم ...