حرف را باید زد...
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
...
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
این شعر حمید مصدق رو خیلی دوست دارم و این قسمتش منو یاد خودم می اندازه ...
یه دوست قدیمی دارم که حرفامو خوب گوش می ده و خوب می فهمه این روزا همه دلخوشیم تعریف خاطراتم برای این دوسته !!!
وقتی بهش گفتم آرزو دارم قبل مردنم تورو ببینم اون گفت حتی بعد از رفتنم تو رو باخبر نمی کنه !! هر دو یاد این قسمت از شعر حمید مصدق افتادیم !
نمی دونم شاید وقت رفتنم یکی از دوستایی که همین درخواستو ازشون داشتم به سراغت بیان و یا شاید تا اون موقع خیلی هم برام فرق نکنه که تو کنارمی یا نه!!!!!
خودم هم هر روز بیشتر دارم با این عشق قدیمی ِ آخر خطی آشنا می شم !! گاهی ازش می ترسم چون بزرگتر از اونی که فکر می کردم!!!
نمی دونم شاید یه روز دوباره عاشق شم !!!
نمی دونم چی پیش میاد اما دوست دارم بعد از رفتنم همه دوستام منو عاشق بدونن !!! عشقی که با آشنایی با تو شروع شد و نمی دونم به کجا می رسه !!!
اما عشق یکیه و وقتی در وجودت حلول کرد دیگه نمی تونی از خودت جداش کنی ، جزئی از زندگیت می شه ، بخشی از تنفست !!
حالا یه روز همه اون عشق رو خرج اولین معشوقت می کنی که عشقو یادت داده یه روزم می بخشیش به مردم سرزمینت ، به دست بچه های یتیم یا به حرکتی برای آبادی بیشتر سرزمینت!!
و شاید هم یه روزی بتونی بخشی از اونو ببخشی به یه مرد دیگه !!!
اما همه چیز از یک نقطه (.) شروع شده و فرقی نمی کنه به کجا بره !! هر جا که بره آباد می کنه و می سازه!!!
فقط می تونم بگم خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن این همه دوست خوب که بودنشون زندگی رو برام ممکن کرده ...
و دلم می خواد تک تکشون بدونن که چقدر برام عزیزن...
من در جستجوی خویشتنم ...