عزیزتزینم ...

نه

عزیزترینش...

ازدواجت رو تبریک می گم،دیر شده اما نمی خواستن من بفهمم ...

خوشحالم که خوشبختی...

و خدا رو شکر ...

این نوشته ها رو مدتهاست که نمی خوام بهوای تو بنویسم اما هنوز نشده...

سر فرصت باید یه دستی به سر روی این خونه بکشم ...

یه رنگ تازه ...

یه زندگی تازه ...

یه حرف تازه باید زده بشه ...

 

یه من تازه باید متولد شه ...

دوسال گذشته و تو برای همیشه رفتی ...

دیگه وقتشه که منم برم برای همیشه...

شاید نباید اینا رو اینجا بنویسم ...

شاید نباید اینا رو کسی بخونه ...

اما همون طور که عاشقیمو هیچ وقت پنهان نکردم این حرفا رو هم نمی تونم پنهان کنم...

 

 

همین فرداس که دوستای قدیمی مون زنگ بزنن و بگن دختر دیوونه اینا چیه نوشتی!!! اما شاید دلم می خواد آخرین کلمات رو بی ملاحظه تر بنویسم ...

خوشحالم بخدا خوشحالم باور کنید ...

حالم خوبه و خوشبخت و راضی و خوشحالم ...

مگه فکر می کردین همیشه از خدا چی می خواستم؟؟؟

همین بود بهش رسیدم ...

خوشبختیش...

خدا جون دوست دارم ...

دوباره منو تو درگاهت بپذیر...

لطفاً...

مرسی خدا...