آرزو...

 

 

یه روز توی برق چشات

خورشید و پیدا می کنم

آی شب تار و سوت و کور به آروزی من نخند ...

 

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم ...

 

سلام به همه  دوستای خوبم

سال نوی  همه تون مبارک و امیدوارم در این سال جدید سرشار از تازگی باشید و شاد ...

ایام نوروز هم به سرعت گذشت و من فرصت نکردم پست جدیدی بزارم و عید رو تبریک بگم اما باید بگم این نوروز برای من خیلی با ارزش و زیبا بود...

با دیدن آثار باستانی و طبیعت زیبای غرب کشور تنها چیزی که می تونستم بگم این بود:

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم ...

این تازگی بهار در من هم احساس زیبای تازه ای ایجاد کرد و تونستم بالاخره تصمیم تازه ای بگیرم برای دست نوشته هام ...

اگه خواننده این نوشته ها باشید متوجه شدید که قصه این نوشته ها قصه ماه و خورشیده ...

اما ...

امسال می خوام از خورشیدی بگم که هنوز تو آسمون زندگیم طلوع نکرده ...

این فرق قصه های امساله با قبل ...

البته مدتیه درگیر و دار این تازگی دستم به نوشتن نمی ره اما امیدوارم به زودی بتونم دل نوشته هام رو دوباره تقدیم شما کنم ...

همه شما رو دوست دارم و امیدوارم همیشه حضور گرما بخش و شور آفرین خدا رو در لحظه های زندگی حس کنید...

 

در پناه حق...