معجزه سحر...
کی باور می کنه ما رو
توی پیچ و خم قصه؟!
کی باور می کنه لبخند
هنوز زیباترین حسه؟!
کی باور می کنه چشمات
هنوزم با وفا باشه
توی تاریکی شبها
یهو از دور پیدا شه!
کی باور می کنه ما رو
توی بی راهه تردید؟
یا ترس ساده دستات
که دستامو جدا می دید؟!
کی باور می کنه یک روز
من و تو دل بهم دادیم
یا مثل قصه ها امروز
اسیر دست صیادیم !
کی باور می کنه زیبا
تو همراه منی هر جا
فقط یاد تو می مونه
توی بیداری شبها
کی باور می کنه هر روز
دلم مهمون غم باشه
یا دستامون تو این روزا
توی دستای هم باشه؟!!!
کی باور می کنه ،همدم
هنوز زیبای من باشه؟
هنوزم نور امیدی
تو چشمای تو پیدا شه!!؟
کی باور می کنه عشقم
مال امروز و فردا نیست
همیشه بوده ، می مونه
تو کار عشق حاشا نیست
کی باور می کنه قلبم
تپشهای تو رو داره؟؟!
یا اشک تو ، تو چشم من
داره هر لحظه می باره؟!
کی باور می کنه دستام
هنوزم گرمه تو دستات؟!
یا تو شبهای بیداری
هنوزم با منه حرفات؟!
که باور می کنه عشقو
نمی شه خط زد و رد شد
یا تنها عاشق قصه
تو فصل بی کسی بد شد!!!
نه این باور محاله ما
نباشیم عشق و یار هم
یا اینکه تا ته دنیا
نمونیم ما کنار هم
می دونی که هنوزم من
وفادارم به این رویا
آره می بینمت یک روز
شده تا آخر دنیا!!!
این شعر یا شایدم ترانه رو صبح موقع سحر نوشتم انقدر موقع خوردن سحری فکرمو مشغول کرد تا بلاخره رو کاغذ آوردمش !!!
شاید کاستی هایی داشته باشه اما نخواستم تغییرش بدم! همین طوری دوستش دارم ! همون طوری که از ذهنم اومد رو کاغذ برای بار اول!!!
برای من که مدتیه خالیم از شعر و ترانه!!! چیزی شبیه معجزه بود!!!
شاید هم حضور او که این روزها سعی دارد غبار این یک سال و نیم دوری از تو را از دلم بزداید باعث شده تا دوباره مثل آن وقت ها عاشق ببینمت و عاشقانه!!!
و دلم می سوزد ...
فکر می کنم اگر قرنها هم این محبتهای بی وقفه ادامه پیدا کند تنها برای تو می سرایم و دستانم و احساسم فقط برای تو مصراع می شود و بیت !!!
چقدر این روزها بی انصاف شدم!!!
خدایا منو ببخش ...
من در جستجوی خویشتنم ...