تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن است
 حریم شخصی
 

فکر می کنم دور هر آدمی یک سری دایره های متحد المرکز با شعاع های متفاوت وجود داره.ارزشها، اعتفادات، باورها و خیلی چیزای ِ دیگه مرزهای این دایره ها رو از هم مشخص می کنن.

کم شعاع ترین دایره حریم شخصی آدمه که هیچ کس جز خودش و خداش نباید واردش بشه، دومین دایره رو که بعد از حریم شخصیه ، حریم همسر اسم گذاشتم حریمی که تنها همسر فرد می تونه واردش بشه. سومین دایره حریم خصوصی خانوادگیه که نزدیک ترین افراد خانواده مثل مادر می تونن واردش بشن یا در شرایط خاص یک دوست صمیمی یا به قول قدیمی ها رفیق گرمابه و گلستان ِ آدم ( که البته این روزا گشتم نبود! نگرد نیست!!)، چهارمین دایره دایره دوستان نزدیک و افراد نزدیک خانواده است.این دایره ها همین طور می تونه ادامه پیدا کنه.آدم حتی واسه راننده تاکسی و رهگذر توی خیابون هم می تونه حریمی رو مشخص کنه یا اونها رو کلاً پشت آخرین دایره قرار بده.

 

هر آدمی می تونه هر تعداد که دوست داره دایره داشته باشه دورش و شعاعشون هم بستگی به خودش داره.معمولاً شعاع دایره های آدمهای برون گرا و اجتماعی از شعاع دایره های آدمهای درون گرا کمتره. اما شاید تعدادش بیشتر باشه.

 

یا مثلاً شعاع برخی از دایره های اروپایی های از آسیایی ها بیشتره و بالعکس، تعداد و شعاع دایره ها به عوامل زیادی بستگی داره که برای هر آدمی متفاوته و مثل اثر انگشت خاص و منحصر بفرده.

برای همین هم درک این دایره ها و شعاع ها و حریم ها در روابط بین آدما گاهی ممکنه سخت باشه. بسیاری از سوء تفاهم ها و مشکلات و بحث و جدل های بین آدمها هم از عدم درک این تفاوت در حریم ها ناشی می شه.

ما خیلی کم به سلیقه ، اعتقادات و ارزشهای آدمایی که باهاشون در ارتباطیم توجه داریم و معمولا در ارتباطهامون همون چیزی رو درک می کنیم که دوست داریم و نه اون چیزی که طرف مقابل واقعاً هست.برای همین شناخت این حریم ها برامون مشکل می شه.

 

همین طور از اونجایی که ما کلی پیش فرض ذهنی و الگوهای ثابت رفتاری و برداشتی داریم، به خودمون زحمت شناخت رو نمی دیم و براساس همون پیش فرض های معمولاً غلط تصمیم گیری و رفتار می کنیم.

برای همین همواره دچار سوء تفاهم، سوء برداشت، انتخابها و رفتارهای غلط هستیم.

 

خیلی هامون با این سوء برداشت ها و عدم شناخت حریم ها مواجه هستیم اونم نه گاهی بلکه هر روز! مثلاً راننده تاکسی حریمش رو نمی شناسه یا حتی همکار، دوست یا یکی از اعضای خانواده! چون شعاع دایره ما با اونا فرق داره و  یا با پیش فرضای ذهنی شون هم خوانی نداره!! مثلا بارها شده یک همکار خودش رو در جایگاه یک دوست صمیمی فرض کرده!! و رفتاری داشته که باعث دلخوری و ناراحتی ما شده، چرا؟؟ چون طبق دایره های اون یا پیش فرض هاش از دایره فردی با مشخصات ما( مثلاً دختری 25 تا 30 ساله ، شاغل و مجرد و...) اون به خودش حق می ده که در همچین جایگاهی باشه اما مرز بندی دایره های ما اونو در پشت دایره های دوستان و ... قرار میده حتی شاید در حد یک غریبه!!! و این می شه فاجعه!!! این می شه اعصاب خورد و کلی ناراحتی و دلخوری!!!

گاهی خودمون هم دچار این سوء تفاهم می شیم جفت پا وارد دایره ای می شیم که جای ما نیست!!! خب نتیجه اش چیه پرت کردن ما توسط طرف مقابل اونم شاید بسیار دورتر از دایره ای که قبلاً بودیم!!!

 

پس درک متقابل ما و هر آدمی که باهاش به نوعی در ارتباطیم و رها کردن الگوهای اشتباه و توجه به نشانه های بسیار آشکار در رفتار و گفتار افراد می تونه به ما از پرت شدن به جایی دورتر از جایگاه واقعی مون کمک کنه و با شناخت جایگاه مون بتونیم در همون جایگاه بهترین باشیم بدون اینکه تلاش بیهوده ای برای به سرقت بردن جایگاه دیگران انجام بدیم و بدونیم در این صورت اگه با ارزشها و اعتقادات و عوامل تاثیر گذار دیگه در مرزبندی دایره های طرف مقابل مغایرت نداشته باشیم به موقع اش ( که اگه باهوش باشیم زمانش رو می فهمیم) می تونیم به دایره جلوتر وارد بشیم و اگر شرایط ورود رو نداریم حداقل از اونجایی که هستیم دورتر نریم!!!

 

البته یک سری آدمهایی هستند که دایره هاشون مرزبندی مشخصی نداره و هرکسی تصادفی می تونه وارد دایره های متفاوتی بشه!!! یا دایره هاشون انقدر اشتراک دارن که طرف مقابل خودش هم نمی فهمه در چه جایگاهی قرار داره!! مثلا یه آدم کاملا غریبه وارد حریم یا دایره خانوادگی می شه!! فکر کنم اگه کمی فکر کنیم همه می تونیم عواقب این درهم و برهمی و بی نظمی دوایر رو حدس بزنیم!!

 

البته همه اینها به تعریف ما از خانواده و دوست و ... هم ربط داره، آدما تعاریف متفاوتی برای این کلمات دارند.مثلا من خانواده رو افرادی می دونم که انتخابشون نکرده ام بلکه به دلایل هم خونی و نسبی و ... ناگزیر به همزیستی( اون هم از نوع مسالمت آمیز!!!)  با اونها هستم حالا یا این افراد با اعتقادات ، ارزشها و دیدگاه من اشتراکاتی دارند که این خوبه و یا ندارند که بازهم چاره ای نیست!!

اما دوست رو فردی می دونم که به هر دلیلی باهاش در ارتباطم که این دلیل می تونه هم خونی هم باشه اما نکته مهم اینه که دوست قطعا دارای نکات مشترکی با برخی از اعتقادات و ارزشها و باورهای من هست.بعضی هاشون بیشتر و عده ای هم کمتر. و مهمتراز این  دوست رو خود من با توجه به علاقه و باورهام انتخاب می کنم و ارتباطم با دوست اجباری نیست (معمولاً !!!!!!!!- جنبه ماکیاولی برخی ارتباطات رو فراموش نکنید دوستان!!!)

اما همکار این ویژگی رو نداره چون معمولا ما محل کار و نوع کار رو انتخاب می کنیم و نمی تونیم همه همکارها مون رو انتخاب کنیم!!! ( مگر اینکه مالک و تصمیم گیرنده شرکت باشیم یا مثل برخی افراد ِ.... اهل زیرآب زدن و یکدست کردن آدمای اطرافمون طبق سلیقه و منافع شخصی!!!)

 

یک سری افراد هم هستند که اصلاً دایره ندارند آدمها بر حسب تصادف میان و میرن برخی دورتر و برخی نزدیک تر بدون هیچ نظم و قانونی، اونا اصلاً حریم شخصی ندارند!! ( که البته به نظر من حداقل دایره اول رو همه دارند) این آدما از دید من بازنده های همیشگی هستند!! و شایدم به نظر بعضی ها خیلی هم خوشبختن!! نمی دونم اما من شخصا این بی نظمی و بی فکری در روابط رو نمی پسندم!

 

خلاصه اینکه فکر می کنم اولین کاری که هرکدوم از ما که علاقه داره حریم اطرافش رو مشخص کنه باید انجام بده اینه که با توجه به دیدگاه، ارزشها، اعتقادات و سایر فاکتورهای دیگه ایکه براش مهم هستند دایره های اطرافش رو مشخص کنه هم از نظر تعداد و هم از نظر شعاع، و بتونه در رفتار و گفتارش جایگاه طرف مقابلش رو در هریک از دایره ها به وضوح مشخص کنه! ( و اگه طرف کلاً تعطیل می باشد بی خیالش بشین، رسماً و هرچه زودتر!!!) و در مرحله بعد یا همزمان با مراحل قبل سعی کنه دوایر افراد اطرافش رو بشناسه و جایگاه خودش رو در ارتباط با هر فرد پیدا کنه و برای ادامه ارتباطش برنامه داشته باشه! اگه طرف مقابل، من رو در جایگاه دوست صمیمی قرار داده و من اون رو در جایگاه یک آشنای معمولی، تکلیف این ارتباط باید هرچه زودتر و بطور واضح با گفتگو روشن بشه که هیچ کدوم از طرفین دچار سوء تفاهم و مشکل نشوند.

البته اگه کسی با طرز رفتار و بعد با گفتار روشن و واضح هم جایگاهش رو نفهمید بهتره ایشون رو محترمانه یا غیر محترمانه به دورترین مکان ممکن از آخرین دایره موجود پرتاب نماییم!!!!!!!! و اگه بهر دلیلی مجبوریم با اون فرد در ارتباط باشیم( مصلحت!!! در حفظ ارتباط باشه!!!) مرتباً جایگاهش رو با وسیله ای مثل پتک توی سرش بزنیم تا یادش نره!!! و اگه بازم نفهمید بی خیال مصلحت بشیم و راه حل آخر رو اجرا کنیم با قدرت!!!

 

به امید اینکه روزی تمام زنان و مردان این سرزمین ( یا هرجای دیگه دنیا که هنوز تو باغ نیستن) جایگاه خودشون رو در ارتباط با آدمای اطرافشون بفهمن و یا حداقل یک سری از مردان این سرزمین جایگاه خودشون رو در تاکسی نسبت به فرد کناریشون درک کنن!!!!!!!!

خداوند همه ما رو به راه راست هدایت کنه !

الهی آمین...

 

2:21 صبح روز 26 /2/88

 

 

نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | موضوع:
 مدیریت به شیوه....(3) امریکایرانژاپواروپایی
 

سلام

این سبک مدیریتی که نامش رو بالا نوشتم دیشب قبل از خواب به ذهنم رسید به نظرم نام خوبیه !! برای سبک های مدیریتی که در ایران استفاده می شه!!!

همینه نسخه قاطی شده همه صاحبان سبک در مدیریت!! بدون اینکه خودمون لحظه ای بهش فکر کنیم که آیا این کاری که اونا انجام میدن در مدیریت در کشور ما کاربرد داره یا نه!!! با فرهنگ ما همخوانی داره یانه!! تازه اگه خیلی هنر کنیم و درست اجراش کنیم دیگران چه نتیجه ای ازش می گیرن و آیا برداشت ها همونه که ما انتظار داریم یا نه!!!

جواب همه اش بیشتر یا نه!!

خلاصه اینکه اینم از نام زیبای سبک مدیریت ما!!!

مثلا همین فضیلت کار تیمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی جالبه وقتی قراره در یک سازمان ۱۰۰٪ وطنی اجرا بشه!!!

باید ببینید!!! خیلی زود هر تیم به یک جناح  تبدیل می شه و بر ضد دیگری!! این وسطم تنها چیزی که فراموش می شه نفع سازمانه!!!

بقول دکتر جعفری کلا ما با زیر ساختها مشکل داریم وقتی پایه یه چیزی رو نمی دونیم می خوایم بدون داشتن شالوه ساختمان بسازیم همین می شه که با هر تلنگری این ساختمان می ریزه!!!

این اجنبی!! های محترم وقتی در سازمان هاشون کار تیمی می کنن می دونن دارن چی کار می کنن! ملت از دوران طفولیت! کار در گروه و تیم رو آموزش دیده و تمرین کرده و هدف گذاری رو می شناسه بعد از ۲۰-۲۵ سال تمرین و یادگیری کار تیمی در مدرسه و دانشگاه و زندگی و ... وارد یه سازمان یا یه تیم از سازمان میشه در نتیجه خیلی راحت می تونه بفهمه که چه خبره و هدف اصلی همه تیم ها چیه و تعامل و همکاری تیمی یعنی چی!!!

اما ما!! بنده خدا بعد سالها کار انفرادی و بااین پیش فرض که هرکه با تو نیست بر علیه تو است! میاد سر کار بهش می گیم یالا برو تو تیم!! بعد هم نمی گیم ازت چی میخوایم از تیم چه توقعی داریم و ...

اونم فکر می کنه هم تیمی هاش دوستن سایر همکاران دشمن!! و باید همه تلاشش رو برای نابودی دشمن انجام بده!!! تازه ممکنه توقع پاداش هم داشته باشه!!! البته این بهترین شرایطه ممکنه حتی فکر کنه باید در جهت شفاف سازی- که بحث شد- یک خدمتی هم به هم تیمی هاش کنه تا تکلیف رهبری تیم و اینا!! هم روشن شه!!!

 

خلاصه این می شه که اغلب تیم های وطنی شکست می خورند!!!

و همچنان می گیم که ما در ورزشهای انفرادی موفق تر عمل می کنیم و به همینم قانعیم و نیازی هم نیست که مشکل رو حلش کنیم!!!

و به کل یادمون می ره که "دست خدا با جماعت است" و ...

خلاصه اینم از سخنرانی امروز!!! خوش باشید دوستان...

 

 

 

 

نوشته شده توسط رسپینا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 | موضوع:
 مدیریت به شیوه ...(2) خاله زنکی!!!
 

سلام

این بار بعد مدتها و دم امتحانا اومدم یه سر بزنم اما یادم افتاد که این مطلب رو بنویسم.

"شفاف سازی" این مساله هم مثل مسائل مهم دیگه در فرهنگ ما فقط اسمش هست!! اما خودش نیست!!!!!

مدتها پیش یکی از همین مدیران محترم تحت تاثیر کتابی که خونده بود تصمیم گرفت شفاف سازی انجام بده !!!!

اما اونم مثل همه فقط حرفش رو زد!!! آخه میدونین که  ما بیشتر دوست داریم اخبار رو راست یا دروغ از کانالهای غیر مستقیم بشنویم و به قولی خاله زنکی بسیار رواج داره بین ما و البته مدیران ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نتیجه این اقدام مدیر محترم این شد که وقتی یکی راجع به همکارش چیزی گفته بود پیش مدیر ایشون در جهت شفاف سازی جلسه ای با همکار محترم تشکیل میداد و می گفت که همکارت اینو گفته پشت سرت!! و حتی اگه اون دو نفر می خواستن مساله رو رودر رو حل کنند مدیر برای اینکه دیگه شور شفاف سازی در نیاد از این کار ممانعت می کرد و دو طرف رو به فراموشی موضوع تشویق می کرد!!!!!!!!!!

حدس بزنید چه اتفاقی می افته؟؟؟

1- اعتماد بین دو همکار از بین می ره!

2- همکار دوم هم سعی می کنه تلافی کنه! ( همون زیر آب زنی!)

3- مدیر از این به بعد نظرات و حرفای خودشم به همکارا نسبت می ده که کسی ازش ناراحت نشه!!!!!!!!!!!!!!

و البته در این میان هر کسی که در جهت شفاف سازی اخبار بیشتری به مدیر بده ( یعنی زیرآب تعداد بیشتری رو بزنه) کارمند بهتر و قابل اعتماد تریه!!!!

 

خلاصه دوستان کتابها، مطالب آموزنده و حتی تئوری های مدیریتی مثل چاقو می مونه ! باید مواظب باشیم دست خودمون رو نبریم!!

متاسفانه بعضی از ما عادت کردیم که مطالب جدید رو هم در قالب های فرسوده و قدیمی خودمون جا بدیم !!! این می شه که هم اون مطالب وجهه خودشون رو از دست می دن! هم دانسته های قدیمی بی استفاده ما شکل نویی به خود می گیره....

 

و در نتیجه

سازمانهای ما همچنان در پیچ و خم مدیریت سرگردان می مونن و بعد از تلاطم های کوتاه مدت دوباره همون آش رو با همون کاسه تحویل کارکنان می دن!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اینطوری ما همچنان از هر تغییری می ترسیم و نمی خوایم پیشرفت کنیم چون در هر صورت نتیجه همون قبلیه ( در بهترین شرایط اگه بد تر نشه !)

 

وقتی با این جماعت مدیران ارشد محترم همراه می شی تازه می فهمی چه خبره!!!!!!!!!!!

البته تجربه های من در سازمانهای خصوصیه و هیچ ادعایی در مورد مدیران محترم دولتی ندارم!

بقول یکی از اساتید خیلی خویم یکی از اشکالهای ما اینه که نظریه ها و روش ها رو بومی نمی کنیم و فقط می خوایم نسخه های خارجی رو اجرا کنیم اما این وسط بعضی ها هم بدجور مسائل رو بومی می کنن!!!!!!!!!! شاید مشکل این بومی سازی مسائل مدیریتی هم نداشتن متولیه!!!!

اگه می خواین مدیریت بخونین و در این فضاها کار کنید از خداوند صبر ایوب طلب کنید

چون وقتی نمی دونی چه خبره خیلی راحت تری اما وقتی می دونی راه درست چیه و مدیران ارشد چه عملکردی دارند اون وقته که مغز آدمیزاد چند بار در روز به شدت هنگ می کنه!!!!

به امید آینده ای با مدیران بهتر...

نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه پانزدهم دی 1387 | موضوع:
 مدیریت به شیوه...؟؟؟!! (1)
 

سلام به همه دوستای خوبم

ببخشید به خاطر تاخیر...

اون پست مربوط به پاراگراف نویسی رو من بطور کامل همراه با تمریناتش همین جا تایپ کردم و متاسفانه با وجود وقت زیادی هم که براش گذاشته بودم آپلود نشد و کل مطلب " پرید" به همین سادگی...

من هم که کلی کار داشتم  از خیرش گذشتم اما حالا به طور خلاصه اصل مطلب رو براتون می گم :

- هر پاراگراف با یک جمله کلی یا عام شروع می شه که نشون دهنده موضوع اون پاراگرافه .

- بعد از اون جمله های خاص میان که جمله عام رو بسط می دن یا براش شاهد و دلیلی میارن.

- در انتهای پاراگراف هم جمله ای میاد که بیان کننده نتیجه اون پاراگرافه.

- برای ارتباط بین پاراگرافها باید از کلمات ربطی نظیر بعلاوه، همچنین و... استفاده کنیم.

- در نوشتن جملات و ارتباط اونها باهم باید توجه کنیم که زیاد و پشت سرهم از کلمات ربط "که" و " و" استفاده نکنیم که زیبایی جمله حفظ بشه.

- در کاربرد فعل ها باید دقت کنیم و فعلهایی که ربطی بهم ندارند رو بهم پیوند ندیم ( گاهی به خیال خودمون داریم انتهای یک فعل رو به قرینه لفظی حذف می کنیم و در ادامه با آوردن یک فعل کامل فعل قبلی رو هم کامل می کنیم اما ممکن این دوفعل هیچ ارتباطی بهم نداشته باشند و از نظر معنایی قسمت تکمیل کننده فعل دوم کامل کننده فعل اول نباشه.)

- باید دقت کنیم جملات یک پاراگراف باید ارتباط معنایی باهم داشته باشند و همگی در ارتباط با جمله کلی باشند و از کنار هم قرار دادن جملات نامرتبط در کنار هم خودداری کنیم.

- خلاصه اینکه پاراگراف باید سر و ته داشته باشه و مطلب مشخصی رو بیان کنه که در رابطه با متن اصلی هست.

-- نویسنده هیچ ادعایی مبنی بر رعایت اصول بالا در این نوشته ها ندارد--

خب دوستان اینم از قولی که داده بودم...

 

این روزها کمی به سمت تبلیغات رو آوردم که اونم واسه خودش دنیایی داره و کلی جالبه!!!

 

عنوان مطالبم نشان دهنده این مطلبه که هنوز نتونستم برای شیوه مدیریتی که در سازمانهای ما ارائه می شه اسمی انتخاب کنم!!!!جالبه که حتی در دانشگاهها هم که علمای مدیریت حضور دارند اتفاقات جالبی می افته که بازهم از هیچ یک از سبک ها و تئوری های کشف شده مدیریت تا امروز تبعیت نمی کنه جز کمی تا حدودی نظریه آشوب!!! (رجوع کنید به ادامه مطلب)

و مدیریت خوندن یک طرف و اجرای اون در فضای فعلی سازمان ها اون طرف( البته خیلی اون طرف تر -- دور ِ دور--)

ضمن اینکه باید توجه داشت هر کسی را بهر کاری ساختند!!!!!!!!!!!!! و دوستانی که این روزها تحت تاثیر جو محیط  و یا بخاطر کمتر بودن درسهای کنکور مدیریت ( بخصوص اجرایی) به این سمت میان توجه داشته باشند که تمام این دروس یک طرف و به اعتقاد من داشتن مدیریت کاریزماتیک ( همون شم مدیریت) بازم اون طرف !!!!

 

ماه گذشته افتخار آشنایی با آقای دکتر ش.رحیمی رو داشتم ایشون استاد ارتباطات و روانشناس سازمانی هستند، به ایشون هم گفتم که ای کاش در ایران برای ورود به رشته مدیریت خوندن درون روانشناسی اجیاری بود ( یا لیسانس روانشناسی یا یه دوره کوتاه مدت ویژه متقاضیان رشته های مدیریت) یا حداقل مصاحبه ورودی رو بر نمی داشتند! و این مصاحبه رو بصورت یه تست روانشناسی انجام می دادند تا واقعاً اونایی که تواناییش رو دارن و این رشته با روحیاتشون سازگاره وارد این رشته بشن.( البته این نقص که ما معمولاً رشته هایی رو انتخاب می کنیم که براش ساخته نشدیم در کل نظام آموزشی ما دیده میشه!!)

من در این مورد شخضاً هیچ ادعایی ندارم اما اگه از روز اول می دونستم که انقدر این رشته رو دوست دارم عمرم رو اونم ۵/۴ سال!! باخوندن مهندسی کامپیوتر هدر نمی دادم!!!!

و البته این روزها هم مرتباً از خودم تست می گیرم که یه موقع دوباره اشتباه نکنم

( و البته خدا رو شکر که تاحالا که تست ها تایید کردن این انتخاب رو )

ادامه دارد...

روز و روزگار به کامتون


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رسپینا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 | موضوع: