همه چیز با خدا ممکن است

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

دلتنگم

دلتنگم 

همین طوری بی خودی دلتنگم 

یهو دیدم سر از این کلبه قدیمی در آوردم!

یهو دیدم دارم می نویسم

نمی دونم دلتنگ آدمی ام که چند هفته اس می شناسمش یا دلتنگ خودمم که دیگه نمی شناسمش!

نمی دونم دلتنگ آخرین احساس قشنگی ام که داشتم و معمولی شد یا دلتنگ احساس داشتن...

نمی دونم این روزا دیگه می شه احساسی داشت؟ یا فقط باید سر کرد...؟

چرا این دنیا انقدر عجیب شده؟ چرا نمی فهمی آدمایی که می شناسی ازت چی می خوان؟ بقول امروزیا فازشون چیه؟

چرا هر قدر سعی می کنی همرنگ جماعت شی بازم جماعت یه رنگ دیگه اس؟! یه جور دیگه اس که تو ازش سر در نمیاری؟

من عقب مونده ام یا دنیا زیادی جلو رفته؟ 

"دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد! " فقط اسم یه کتابه که وقتی خوندم دیدم اسمش رو جلد قشنگ تر از داستانش بود!

دلم کسی رو می خواد که بدون حرف زدن درکم کنه، فقط نگاه کنه و آروم شم، فقط باشه و بدونه از دنیام چی می خوام! 

یعنی هنوز از این آدما تو دنیا هست؟ 

خوشبحال اونایی که از این آدما تو دنیاشون هست ):

خوشبحال خودم تو اون روزایی که با نوشتن خالی می شدم، با نوشتن آروم می شدم این روزا دیگه نوشتنم فرقی نداره!!! انگار هیچی هیچ فرقی نداره!

انقدر تو این سالها قشنگ بازی کردم تنهایی رو که دیگه خودمم باورم شده خوشبختم و خوشحال و همه چی آرومه |:

انقدر خوب بازی کردم که دیگه دوتایی بودنو بلد نیستم کسی ام نیست به خودش زحمت بده یادم بیاره آدما دوتایی چه جورین؟؟؟!

این روزا همه رهگذرن، کسی نیست بمونه! اما من ساده هنوز امیدوارم یکی بیاد بخواد بمونه!

بی خیال خوش باوری های من ...

بی خیال من...

کاش دنیا مثل تو خواب بود، خوابایی که خودم قصه شو می سازم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۱۰ بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

** این جا آخر تنهایی است

 

خط می کشم...

 

خط می کشم به روی تو

خط می کشم به روی عشق

خط می کشم به روی انتظار

 

...

خط می کشم به روی ایران

به روی آرزوهای خفته در وطن

بعض های مانده در گلو

خط می کشم

 

خط می کشم به روی دوست

به روی دوستی

به روی هر واژه به ظاهر مقدسی که بوی ریا دهد

خط می کشم

 

خط می کشم

به روی تو

به روی او

به روی شما

به روی ایشان

به روی ما

 

خط می کشم

به روی هرچه غیر من...

 

 ***

اما خدا...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۸ بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

تو خوشبختی همین بسه برای من!

 

حریف!

 

هرگاه که احساس خطر می کنی

با مشت های بزرگت به دیواره های دلم می کوبی

و از چشمهایم جاری می شوی

پی آ پی...

و نمی دانی

آنکه دیروز از کوچه دلم گذر کرد

اگر هم رقیب تو باشد

حریف من نیست...!

 

12 /12 /88 ساعت 12 شب

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۹:۳ بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

از یزدان پاک...

*

*

*

*

سپاسگزارم

*

*

*

*

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت ۹:۵۷ قبل از ظهر  توسط رسپینا  | 

مطالب قدیمی‌تر