X
تبلیغات
همه چیز با خدا ممکن است

همه چیز با خدا ممکن است

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

** این جا آخر تنهایی است

 

خط می کشم...

 

خط می کشم به روی تو

خط می کشم به روی عشق

خط می کشم به روی انتظار

 

...

خط می کشم به روی ایران

به روی آرزوهای خفته در وطن

بعض های مانده در گلو

خط می کشم

 

خط می کشم به روی دوست

به روی دوستی

به روی هر واژه به ظاهر مقدسی که بوی ریا دهد

خط می کشم

 

خط می کشم

به روی تو

به روی او

به روی شما

به روی ایشان

به روی ما

 

خط می کشم

به روی هرچه غیر من...

 

 ***

اما خدا...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

تو خوشبختی همین بسه برای من!

 

حریف!

 

هرگاه که احساس خطر می کنی

با مشت های بزرگت به دیواره های دلم می کوبی

و از چشمهایم جاری می شوی

پی آ پی...

و نمی دانی

آنکه دیروز از کوچه دلم گذر کرد

اگر هم رقیب تو باشد

حریف من نیست...!

 

12 /12 /88 ساعت 12 شب

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

از یزدان پاک...

*

*

*

*

سپاسگزارم

*

*

*

*

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط رسپینا  | 

وقتی...

وقتی یه روزی می شه که از صبح حالت گرفته می شه ...

 

وقتی هر کسی رو می بینی می خواد یه گرهی به گره های ذهنت اضافه کنه...

 

وقتی مدتهاست نوشتن یادت رفته...

 

وقتی فکر می کنی که دیگه هیچ چیزی تو این روز نمی تونه خوشحالت کنه...

 

 

وقتی بعد از مدتها میای می بینی کسی که یه روزگار استاد نوشتنت بوده بازم به وبلاگت سر زده و دلش می خواد تو دوباره بنویسی همه اون وقتی های بالا رو فراموش می کنی و دوباره می نویسی به احترام حضورش...

 

به همان شیوه استاد وقتی نوشتن یادت رفته بود و مثل یه بچه ای که می خواد راه رفتن یاد بگیره قدم به قدم همراهیت کرد و گفت فکر کن اگه یه کاغذ سفید داشته باشی روش چی می نویسی؟؟! گفت با کلمه شروع کن ...


من دوباره در آغازی دیگر با کلمه شروع می کنم...



فریاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط رسپینا  |